Showing posts with label مقالات. Show all posts
Showing posts with label مقالات. Show all posts

Wednesday, January 13, 2016

مکتب های ناخیالی/واقعی ما

م. رضا احسان


چندی پیش دفتر حقوق بشر گزارشی را نشر کرد که در آن از وجود مکتب های خیالی در ولایت غور صحبت شده بود. در این گزارش آورده شده بود که در ولایت غور ده ها مکتب و آموزگار خیالی وجود دارد که پول آن ها به جیب افراد زورمند و حتی بعضی اوقات به جیب طالبان می رود.
آقای رحمتی، والی غور هم این خبر را رد نکرده بود اما گفته بود که در جاهای که دولت کنترل ندارد چنین مکتب هایی وجود دارد. آقای صبغت الله اکبری، رئیس معارف غور اما این موضوع را رد کرده بود. بگذریم از اینکه آیا چنین مکاتبی در غور وجود دارد یا نه، اما وزارت معارف به مکتب های واقعی چه کرده است؟
در ولسوالی لعل و سرجنگل، جایی که من به دنیا آمده ام، درس خوانده ام و بزرگ شده ام، اصلا مکتب خیالی یی وجود ندارد، اما مکاتب واقعی از همه چیز محروم بوده اند، امسال در رخصتی ده - دوازده روزه یی که رفته بودم چندین مکتب را از نزدیک دیدم، این مکاتب تا هنوز ساختمان ندارند، اکثر از این مکاتب که 9 صنف داشتند اما چهار تا پنج نفر این مکاتب را اداره می کردند، آیا پنج نفر می توانند یک مکتب متوسطه را اداره کنند؟ بعضی از این مکاتب حتی خیمه هم نداشتند، آیا در اوائل بهار در زیر باران درس خوانده میشود؟ و آیا زیر آفتاب سوزان تابستان درس خوانده میشود؟
از اینها هم بگذریم، با مشکلات داخل معارف این ولسوالی رو برو می شویم، باری برای گرفتن شهادتنامه در وزارت معارف افشار رفتم و گفتم شهادتنامه سال 1391 را می خواهم بگیرم، برایم گفتند هنوز نتایج سال 91 نیامده است، با معارف لعل و غور به تماس شدم، آنها نیز این حرف را تایید کردند.آیا این مشکل از کجا ناشی می شود؟
معارف لعل و سرجنگل میدان بازی سیاسی چند وکیل و چند زورمند شده؛ این موضوع به همه معلوم است و هیچ کسی انکار کرده نمی تواند، در طی یکسال گذشته سه بار آمر معارف ولسوالی تبدیل شد و هر بار شخص دلخواه اشخاص یاد شده باید می آمد. با این بازی های سیاسی، مکاتب و شاگردان به شدت ضربه خوردند و آسیب دیدند، تبدیلی های سلیقوی، منفک کردن های سلیقوی و بازی های عجیب و غریب، هم به تمام معلمین و هم به شاگردان مکاتب آسیب رساند. نه ریاست معارف در این قسمت کار بنیادی یی کرده و نه وزارت معارف. آیا این مردم و این مکاتب مستحق چنین ظلمی است؟
از همه که بگذیم، واقعیت این است که مکاتب خیالی نداریم اما مکاتب واقعی ما شدیدا آسیب دیده، نه خیمه و ساختمان دارند، نه معلم دارند و نه کتاب و قرطاسیه 
...
عکس های ذیل تعدادی از این مکاتب را نشان می دهند
مکتبی در ولسوالی لعل و سرجنگل

مکتبی در ولسوالی لعل و سرجنگل

مکتبی در ولسوالی لعل و سرجنگل

Sunday, December 14, 2014

فراغت از دانشگاه؛ روبرویی با مشکلات جدید

رضا احسان
ـــــــــــــــ
بسیار خوشحال هستی که از یکی دانشگاه های افغانستان فارغ می شوی و سفر چهار/پنج ساله ات را در درون رشته ای به پایان می رسانی؛ بی پولی می کشی، شب ها خواب نمی کنی، درد مسافرت و زندگی در دیار کاملا متفاوت را تحمل می کنی، گرما و سرما را به جان می خری، تحقیر می شوی و اهانت ها را می پذیری، بعضی از استادان رفتار درست نمی کنند، در جریان تحصیل و مطالعات مجبور هستی لباس بشویی، آشپزی کنی، خرید کنی و همین طور به خیلی از مسائلی دیگر نیز رسیدگی کنی. تازه اینها بخشی از مشکلاتی است که در دورهء لیسانس دانشگاه با آن روبرو هستی، مشکلات عدیدهء دیگری نیز وجود دارند. فراغت از دانشگاه خوشحالی، امید، آرزو و خوش بینی های زیادی را در پی دارد، این روز میمون و خجسته را به پایان یافتن زحمات و مشکلات تعبیر می کنی، اما این روز نه تنها که چنان  که فکر می کردی نیست بلکه آغاز مشکلات و مبارزات جدیدیست.
روز فراغت گل باران می شوی، دوستان و اقارت گل می آورند و به گردنت می کند، تحفه ها دریافت می کنی، خوشحال هستی و در پست نمی گنجی، با خوشحالی به خانه می روی و فخر می فروشی که از دانشگاه فارغ شده ای، مدتی با پدر، مادر، برادر و خواهر بسر می بری، می گویی، می خندی و می خوابی... یک می کذرد که متوجه می شوی در مسیر سخت تری قرار گرفته ای، باید برای گذراندن زندگی و برای حمایت از خانواده، که سالها حمایتت کرد، اقدام کنی و شغلی برای خود پیدا کنی، شروع می کنی به جست و جو، رفتن همه روزه به انترنت کلپ و سر زدن به وبسایت ها اکبر داد کام ، جابز داد اِ اف، کاریابی، وظیفه داد کام... به گوگل سر می زنی و در گوگل سرچ می نویسی پست های خالی... هر روز به دوستان، آشناها و کسانی که وظیفهء دارد به تماس می شوی، و با گردن کجی و عذر ازش تقاضای یافتن شغلی می کنی، به ادارات دولتی، وزارت خانه ها، ریاست ها و مؤسسات دولتی و غیر دولتی سر می زنی، تازه متوجه می شوی که شش ماه گذشته است، پدر قهر، مادر دلخون و برادران و خواهران نگران تو، دیگر پولی نیست که ترا حمایت کنند، هر ماه سه هزار افغانی یا چهار هزار برایت فرستاده اند؛ با آن ساخته ای، دیگر از کجا کنند، نرگاو به فروش رسید، ‌گوسفند ها رفت به جای قرض، نه قروت است، نه دوغ، نه ماست و نه عواید دیگر، خانواده مانده که زندگی شان را بگذرانند یا به تو پول روان کنند، قرض ها سر جاهش، قرضداران همه روزه سر می زند و پول می خواهند، از سنی، که در آن باید عروسی کنی، گذشته ای، باید کسی را پیدا می کردی و تشکیل خانواده می دادی... اما این حرف ها اصلا در ذهنت جایی ندار، همش به فکر یافتن شغل. شب ها خواب نداری، روزها خسته و کوفته با پای پیاده زمین و زمان را گشته ای، وضعیت کاریابی خراب، دولت و سیاستمداران در فکر بگیر و بکند و قصر ساختن، فرصت های کاریابی در حد زیر صفر، بدون واسطه که اصلا حرفی از وظیفه نزن، واسطه ات هم که باید وکیل یا یک زورمند باشد و گرنه برو دنبال غریبی و مزدوری ات، پیش هر وکیل و هر سیاستمداری خم می شوی و دست می بوسی، همیش تماس می گیری و یاد آوری می کنی  اما این کار هم چیزی را از پیش نمی برد، تا بار دگر چشم باز می کنی؛ سالی گذشته است... استخوان های قبرغه ات را می شود شمرد، وضعیت سخت زندگی را می شود به صورتت دید، هردم با خود می گویی کاش هیچ گاه دانشگاه نرفته بودی و مصروف همان مزدوری و کار های سخت روزگار بودی و امروزی می توانستی لقمه نانی بخوری، آری اینست روزگار در این ملک...


Wednesday, May 14, 2014

قلب سالم افغانستان: سفری به ولسوالی لعل و سرجنگل ولایت غور


کیت کلارک


نویسنده: کیت کلارک

ترجمه: رضا احسان


دقیقاٌ در سال 2000 بود که برای بار اول به ولسوالی لعل و سرجنگل سفر کردم (این ولسوالی، دو مرکز مهم جمعیت دارد، یکی لعل و دیگری سرجنگل، بناءً یک نام طولانی است و معمولا به صورت خلاصه لعل گفته میشود). من از بیدادگری های خشک سالی گزارش تهیه می کردم، مسیر سفر ما از کابل به طرف هرات بود، برای این منظور از مسیر تحت کنترول و خط اول میان جبهات طالبان و اتحاد شمال می گذشتیم- هرچند از نظر شخصِ دور از آن وضعیت، خط اول، ممکن، صرف یک زنجیر روی جاده باشد که یک جوان متبسم با سلام به ما آنرا باز می کند، یا حد اقل برای ما سفر بخیر می گوید.1

لعلِ در حافظهء من، یک سرزمین مرتفع متروک و پهن بود، که زود هنگام در اواخر سپتامبر رو به سردی می رفت و احساس می کردی که کاملا در وسط هیچ کجا قرار داری، اما در یک سفر طولانی و بیاد ماندنی بیش از حد قابل توجه نبود. اما زمانی علاقه ام به این ولسوالی اوج گرفت که نماینده های از جمع روشنفکران ولسوالی مذکور، چند ماه بعد، در دفتر بی بی سی در کابل، بدیدنم آمدند. آنها برایم وضعیت این ولسوالی را شرح  دادند و اینکه تا چه اندازه از قومندانان محلی خسته شده اند، قوماندانان، از حزب وحدت که هنوز رقابت های زمان جهاد را حفظ کرده اند؛ بعضی های شان از شاخهء حزب وحدت تحت رهبری محمد اکبری (در حال حاضر عضو پارلمان)، و بقیهء شان از متحدین محمد محقق (هم چنان عضو پارلمان) و محمد کریم خلیلی (معاون دوم ریس جمهور) بودند. اکبری تصمیم گرفته بود که با طالبان اعتلاف کند؛ قسمی که خودش در سال 1999 به من گفت: این تصمیم از این لحاظ بود تا جنگ داخلی در هزاره جات صورت نگیرد، در حالیکه محمد محقق و خلیلی به عنوان بخش از اعتلاف شمال، مصروف جنگ با طالبان بود.2


یکی از همان نماینده ها، داکتری کوتاه قدی با گوش های ضعیف بود، داکتر مذکور به من گفت: "ما از جنگ قواماندانان در مقابل یکدیگر، در این ولسوالی، خسته شده بودیم، بنا براین برای یک آتش بس مذاکره کردیم". وی در ادامه گفت: "ما کمپاین خویش را وسعت دادیم و به این تصمیم رسیدیم که مشکل اصلی شان بی سوادی بود، بنا بر این، ما صنف های را برای شان تنظیم کردیم"

مرا به این فکر رساند که لعل یقینا باید منطقهء مرکزیء سالم افغانستان باشد. این گروه از روشنفکران قبل از سپتامبر 2001، در اثر تلاش های شان برای صلح، تصمیم گرفتند تا لعل را از کشمکش ها بیطرف نگه دارد- نه با طالبان و نه هم با اتحاد شمال- به دلیل اینکه جنگ مشکل اصلی افغانستان بود. به نشان بیطرف بودنِ لعل، این گروه بیرق سازمان ملل را بر فراز مرکز اداری در سرجنگل انتخاب و بر افراشتند. توماس رَتیگ از "شبکهء تحلیلگران افغانستان"، همان گروه را یاد آوری می کند که به حضور هیئت اعزامی ملل متحد قبل از 11/9، به UNSNA، جاییکه بعد ها توماس به عنوان افسر ارشد سیاسی کار کرد؛ آمدند. این گروه به توماس در مورد چگونگی بیرون کردن جنگ جویان از این ولسوالی صحبت کردند، ظاهرا یک درهء بن بست، با توظیف کردن جوانی در ورودیء دره...

با برگشت من، در اکتوبر 2012 در آخرین مرحله، در سفر دیگر از هزاره جات، لعل را ولسوالیء یافتم که بنظر می رسید تمام امکانات لازمهء سازش های بعد از 2001 را در آغوش کشیده است. مثل بعضی از ولسوالی ها و ولایات، لعل غیر قابل دسترسی است و از این ولسوالی چشم پوشی شده، این ولسوالی، فقیر، کیلومتر ها دور از مارکیت، دور از مرز و مراکز مهم اقتصادی، در ماه های زمستان پوشیده از برف و موقعیت بسیار بلند و بهار بسیار دیررس برای تولید محصولات دارد. تنها چیزیکه این ولسوالی تولید می کند جوان های تحصیل کرده- دختر و پسر- است. ما گروپ های از دختران را دیدیدم که از فراز کوه های بسیار دور به طرف مکتب ها می رفتند و تعداد از این دختران به ما گفتند که آنها مثل برادران شان چندین ساعت را در برف راه خواهند رفت تا به کورس های زمستانی برسند. خانواده ها، دختران و پسران شان را به دانشگاه های کابل می فرستند و بعضی های شان حتی خوشحال هستند که دختران شان در لیلیه زندگی کنند. خانواده های پولدارتر اطفال شان را به کابل روان می کنند تا با اقوام شان زندگی کنند و آنها را به مکتب (کورس) برسانند؛ جاییکه استاندارد بالاتری و بهتری برای آمادگی گرفتن به (کانکور) و دانشگاه ها به دیده میشود.

لعل مکان مصئون و دوستانه است. مردم می خواستند که باما سخن بگویند و به عنوان یک فرد غربی، فکر می کردند که ما شاید، مثلاٌ یک داکتر لایق باشیم. چیزی که در لعل، بر خلاف نابرابری (جبر) طبیعت و جغرافیا، بصورت درست به پیش رفته؛ بنظر می رسد که این ولسوالی رونق یافته و پیشرفت های کرده؟  کمک های کمی به این منطقه رسیده، اما از برخورد ها، ما به این درک رسیدیم که بسیار مؤثر بوده است. در میان سازمان های غیر دولتیء خارجی، ,IAM تنها مؤسسهء است که یک تاریخ طولانی و خاص در این ولسوالی دارد. دان تِری در سال 2010 در بدخشان به قتل رسید و همسرش، سایجه، قبل از جنگ ها در ولسوالی لعل کار می کرد. حکومت محلی به نظر می رسد که این ولسوالی هیچ تاثیر گذار نبوده، اما ناخوانده و غارتگر هم نبوده. در این ولسوالی هیچ طالب و هیچ سرباز خارجیء وجود ندارد.

موضوع کلیدی در این ولسوالیء با جمعیتِ 100% هزاره3، این است که طالبان نمی توانند در این ولسوالی رخنه (حمله) کنند و به این لحاظ است که این ولسوالی به کمترین حد دلچسبی دونر های خارجی و اداره دفاعی امریکا قرار گرفته است.  به شکل بنیادی تر، سازش های سیاسیء بعد از 2001 یک دولت را بار آورده که بیشتر فراگیر برای هزاره ها است؛ تا از لحاظ تاریخی، کسی بتواند بخاطر بیاورد. هر چند، لعل، ارتباط بسیار کمی با مرکز بسیار دور خود دارد، با وجود این، بطور نسبی، باز هم فرصت های خوبی موجود است.

تا هنوز هم، موقعیت لعل، این ولسوالی را آسیب پذیر می سازد. بطرف شرق این ولسوالی، ولایت بامیان است و جاده هایش برای سفر خوب است، اما سفر به طرف غرب میتواند مشکل باشد. داستان رانندهء یک سازمان غیر دولتی ((NGO به ما گفته شد؛ که از مسیر جادهء مرکز ولایت- چغچران- ربوده شده بود و به ولسوالی دولتیار برده شده بود، جاییکه مردم قریه جمع می شوند تا تصمیم بگیرند که با این راننده چه کند، نظر به این گزارش، زمانیکه بزرگان بحث می کردند که آیا او را سر ببرد یا نه؛ اطفال هم به آنها گوش می دادند. باشندگان لعل تا هنوز قادر بوده که سطح امنیت را به حدی نگهدارد که در هیچ جای ولایت غور هرگز (یا از مدت ها بدینسو) بدست نیامده. اما آنها در وضعیت بد بختیء بیگانه بودن (جدا بودن) از مرکز ولایت خود شان قرار دارد، و اما کابل نیز احساس می کند که از این ولسوالی بسیار زیاد فاصله دارد.



منبع: جمهوری سکوت
___________________________________________
  • 1. در منار جام، بطرف غربیء جاده، آن سوی مرکز ولایت (چغچران) یک اسب سوار در جادهء اصلی در سال 2000، قوماندانان جهادی به ما نان ظهر دادند، در وسط راه فهمیدیم که نصف شان به شکل رسمی طالبان بودند، و بقیه از گروه جمعیت اسلامی بود. زمانیکه من این موضوع را یاد آوری کردم: که با بدست آوردن حمایت هردو حزب درگیر، برگشت به منطقه، به حد اکثر می رسد، آنها شریرانه خندیدند.
  • 2. یکی از شکاف های دوامدار از زمان جهاد در بین دو گروه مجاهدین شیعهء اسلامگرا، سپاه پاسداران به رهبری محمد اکبری و سازمان نصر تحت رهبری عبدالعلی مزاری همراه با محمد محقق و محمد کریم خلیلی از جمله چهره های پیشتاز. این دو حزب از جمله قدرتمندترین احزاب هشت گانهء شیعه بودند که در اثر فشار ایران تحت نام حزب وحدت اسلامی افغانستان در سال 1989 یکجا ساخته شد. بعد ها، در زمان جنگ های داخلی حزب وحدت شاخه شاخه شد.

    زمانیکه تنش ها میان ب مزاری و ادارهء تحت رهبری ربانی در سال 1993 و بعد از آن، شدت گرفت، سپاه پاسداران اکبری دوباره به عنوان شاخهء حزب وحدت طرفدار ]حزب جمعیت اسلامی[ بوجود آمد. شاخهء اکبری به حمایت مسعود در چندین دور جنگ، با حزب وحدت مزاری و خلیلی، هم در کابل و هم در هزاره جات، درگیر شد. همین، رقابت های شاخه یی، اساس بسیاری از سوء استفاده های درون شیعه یی بود.

    در سال 1995 حزب وحدت مزاری توسط نیروی جمعیت اسلامی احمدشاه مسعود در تنگنا قرار گرفت و به اتحاد با طالبان رفت (که بعد ها مزاری را به قتل رسانیدند). بعد از 1998 نقش ها تغیر کرد. زمانیکه بامیان به دست طالبان افتاد، اکبری با آنها متحد شد و در زمان امارت طالبان یکی از قدرتمند ترین چهره هایء شیعیان بود، بدون داشتن کدام جایگاه رسمی، اما مرکز هزاره جات، بامیان، را تحت نظارت یک بخش کوچک طالبان قندهاری اداره می کرد؛ در حالیکه خلیلی و محقق بر علیه طالبان مبارزه می کردند، و قسمت عمدهء حزب وحدت را شامل اتحاد شمال ساختند.

    بعد از 2001، حزب به چهار شاخه تقسیم شد که همهء شان نام "وحدت" را با آوردن کمی تغییرات با خود داشت. این شاخه ها توسط محمد اکبری، کریم خلیلی، محمد محقق و قربانعلی عرفانی رهبری می شد. 
  • 3. هزاره ها از جملهء محدود اقوامیست که طالبان قادر به نفوذ در داخل شان نبود.

Monday, May 12, 2014

گل بیگم؛ فرشته ای آواره

عباس عارفی

گل بیگم؛ فرشته ای آواره
 تاریخ روزنه ای به گذشته و آیینه ای بسوی آینده است. رخدادهای گذشته در زندگی حال و آینده تأثیرگذار می باشد و خط سیر آینده را ترسیم می کند. تاریخ کشور ما و به خصوص تاریخ معاصر افغانستان پُر است از رخدادهای تراژیک و غم-بارِ که خواننده را به تأمل و تعمق وا می دارد. یکی از این روایت های تلخِ که سراسر غم است، روایت آوارگی زیبای هزاره «گل بیگم» است. در این رخداد تلخ آوارگی، سراسر خیانت، خون، وطن-فروشی، کینه توزی، اسارت و بردگی است. روایت دختروزیر-زیبای هزاره- که یک انسان بلندپرواز است و بلندقامت، زیبا است و ذکی، قشنگ است و قوی؛ دختر نه بل که فرشته ای است آواره، آواره از سرزمین و خانه اش؛ فرشته ای آواره درمیان ددمنشان، درنده خویان و انسان-نماهاییکه –دور ازجان سگ (اگر به سک توهین نشود)- سگ اند؛ و «غلام حسین»-وزیر- مردی آواره تر از دخترش در کوه پایه های ارزگان و پس کوچه های کابل، مردی که نمی خواهد مردمش به امیر کابل مالیات بپردازند. او رؤیای بلند دارد، رؤیایی که دخترش-زیبای هزاره- عروس امیر بامیان نه ؛ بلکه عروس امیر کابل شود. امَا، چرخ روزگار بر وفق مرادش نمی چرخد، و شاید هم ناجوانمردی های روزگار و «محمدجان»(کسی که به غرور و هویت انسانی و قومی اش خیانت می کند و آب به آسیاب دشمنان مردمش می ریزد) دست به دست هم داده تا نگذارند چرخ گردون آنطوری که باید بر مراد غلام حسین و دخترش می چرخید، بچرخد. روایت دخترک خوردسالی که سهم اش از زندگی، آوارگی ناتمام و قبر نامعلوم درتپه های سرحد هزارستان و افغانستان است. «مرواری» که نور چشم خواهرش-گل بیگم- است و امَا، آن شب باید او را در دل خاک می سپرد. و «شیرین» دختری جوانی که زیاد حرف می زند و آواره تر از «حلیمه » است. روایت امیر مستبد-عبدالرحمن- که فرمان کشتن و غارت کردن نزدش چون؛ آب خوردن ساده است. روایت روزهای که زیبای هزاره چونپروین؛ روشنایی خانه پدرش است، و شیرین که شوق دانستن تقدیر آینده از کف دستش توسط پیرزن فالگیر-مریم- را دارد، که چه زود گذشت. دلهره وترس از سگ های درنده «کرنیل فرهادخان» و نامه ای که از طرف آن هیولای بی "شاخ و دُم" برای «ولی محمد» -پدر شیرین و برادرغلام حسین- فرستاده و چنین نبشته بود « شنیده ام که برادرزاده ای رشید و زیبایی دارد که به گمانم نامش گل بیگم است. او را می خواهم؛ او را با پیغام آورم به سمت من بفرست و دراین کار، هیچ شک و تأخیر نکن. به خاطر داشته باش من کسی نیستم که بخواهید مرا نادیده بگیرید. اگر به خواسته ام توجه نکنید، آنگاه است که خودم خواهم آمد و او را از شما خواهم گرفت یا چنان فرستاده هایی به سوی تان خواهم فرستاد که به قطع نتوانید نادیده شان بگیرید.» ولی وزیر مردانه امتناع می ورزد و این شد که پای ناجوانمردی به نام «محمدجان» به میان آمد. نامزدی ساخته گی که تدبیرموقت برای رهایی از چنگ سردارفرهادشاه سنجیده شده بود، به خانه محمدجان رفتن، فرار از خانه محمدجان و برگشتن دوباره، روزهای سخت در اسارت خودی و لت خوردن از دست میزبان، برگشتن پدر، امَا شکست خورده از هجوم لشکریان امیر، رفتن به خانه و کابوس وحشت-ناک، کوبیدن دروازه ای چوبی که خود وزیر ساخته بود، بیدار و متواری نمودن پدر و برادر، آوارگی پدر و برادر، آوردن محمدجان لشکریان امیررا برای دستگیری وزیر، اسارت و بردگی مادر و زیبای هزاره، شب شوم پیاده روی به به جایی که معلوم نبود سر از کجا در می آورند، مرگ «مرواری» خواهرکوچک دختروزیر، اردوگاه و اسیران جنگی هزاره ها، تدبیر موقت و باغ فرهادشاه و بازهم تدبیروزندان کابل، روزهای بد و سخت خرید و فروش به عنوان برده، زیبای هزاره درنقش دختردیوانه و چتل، تا از زیبایی و حیثیت خود محافظت کند و هربار برگشتن به زندان و کنار مادرش حلیمه و دختر عمویش شیرین و آخر خانه ای کسی که در گذشته ای نه چندان دور به وزیر پیشنهاد پرداخت مالیات و امتناع از جنگ باامیرکابل داده بود؛ سرمنشی مرد کار و صداقت بود، زیبای هزاره، این فرشته ای آواره ای که بیش از هفده بهار را ندیده بود، حالا شده بود کنیز خانه ی سرمنشی. او حالا یک رؤیا داشت، رؤیایی آزادی وبرگشتن به دشت و کوهستان های ارزگان که دلش چون کبوتر برای هوای سرد آنجا پرپر میزد و شب را به امیدِ آزادی سر میکرد. چهار سال بردگی وکنیزی دیگر آن بلند پروازی ها را از زیبای هزاره زدوده بود، ولی غیرت وآزادگی اش را نه. دختر وزیر چون هندوکش و بابا استوار بود، او دلش برای پدر که چون؛ جان اش دوست میداشت، می تپید وآرزو می کرد که باری دگر در آغوش پدر هبوط کند؛ واینجاست که میگویند :«کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد» از قضا منزل غلام حسینآواره خانه سرمنشی میشود که چند سال قبل برایش مشوره امتناع ازجنگ وپرداخت مالیات به امیر را داده بود. سرمنشی میهمان خسته ای خود را در اتاق تنها گذاشت و بیرون شد، کسی را صدا زد که شنیدن آن اسم، غلام حسین را روح دوباره بخشید « گل بیگم ! یک مسافر هزاره از راه رسیده وامشب را اینجا سپری خواهد کرد. هم اکنون در اتاق من است، هر چیزیکه میل دارد برایش آماده کن. اگر گرسنه استٰ، برایش غذا ببر. اگر تشنه است، شربت و آب فراهم کن. ممکن است پیش از این او را دیده باشی و آشنایت باشد. اگر اینطور بود، نباید تعجبت را بروز دهی. او باتغییر چهره تا اینجا رسیده و اگر کسی بوی ببرد ممکن است دستگیر شود. نباید از حضورش در اینجا باکسی سخن بگویی. برده ها، دختر کاکایت [شرین] مخصوصأ مادرت نباید از این ماجرا خبر دار شوند، فهمیدی!» اینجاست که کسی نمی داند آن شب بین پدرودختر- دو آواره وسرگردن که حالا یکدیگر را یافته- چه گذشت. فردای آن روز غلام حسین آسوده تر بود؛ چرا که به نظر می رسید دخترش را نزد مردِ قابل اعتماد یافته است. اما تقدیر بیش ازاین برایش اجازه نمیداد که تسلی خاطر دخترش باشد، اوآواره بود ودخترش برده. چندی بعد حلیمه-مادر دختر وزیر که در خانه ای به همسایگی سرمنشی کنیز بود- محمد جان را در بازار دیده بود که سراغ گل بیگمرا از او میگرفت. با شنیدن نام محمد جان تن گل بیگم لرزید، موقعیت سرمنشی نیز در درباربه خطربود، دشمنانش برای او توطئه چیده بودند. او مرگ را در چند قدمی خود حس میکرد. اما، راه فرار نداشت، وهمچنان اعتماد به کسی که او را در حال فرار همراهی کند و به هند برساند. گل بیگم، همانطوری که پدرش میگفت «کاش پسر میبودی!» آرزومیکرد،«کاش پسر می بودم تا آقا وخودم را از فرصتی که مساعد شده، نجات می دادم و طعم آزادی را می چشیدم!» او به آقایش پیشنهاد کرد که فرار کند، او همراهی اش می کند تا از مرز هزارستان به هند برود. آقایش مجبور است و می پذیرد. این شد که در لباس غلام بچه ای شب هنگام به قصد زیارت، کابل را به قصد آزادی ترک کرد. گل بیگم حالا عاشق شده ولی این عشق نابهنگام است، دو پرستوی مسافر آزاد از قفس در کوهستان های ارزگان نفس تازه می کشند. ولی سیاهی ای از دور نفس-گیر شان میکنند، به کوه متواری میشوند، تا اینکه به غاری پناه ببرند. ولی آن مرد کینه-توزمحمد جان همه جای کوهستان را چون؛ گل بیگم بلد بود. در جلوهردو سبز شد. گلوله ها ردو بدل شدند، محمد جان افتاده بود و گل بیگم نیز. سرمنشی بالای سرِ زیبای هزاره(گل بیگم)نجوا می کرد. زیبای هزاره میگفت:«آقا تو برو! تو به هند برو!»محمد جان دوباره تکانی خورد و چاقویی را برداشت و پرتاب نمود که در میان گلوی دختروزیر جای گرفت، گل بیگمآزاد شد، آزاد ازهمه رنج ها و درد ها؛و سرمنشی هم چند لحظه بعد اسپ خود را سوار شد و به طرف هند راند.
-          همیلتون، لیلیاس. زیبای هزاره (دختروزیر): گزارش ازجنگ هزاره ها ؛ مترجم: عبدالله محمدی، تهران: انتشارات عرفان، 1392.


Tuesday, April 22, 2014

عزیز طغیان ستاره در عصر تاریکی

عزیز طغیان ستاره در عصر تاریکی





عظیم بشرمل


از میان کوه‌های سر به فلک کشیده هزارستان طوفانی به پا خواست و در غروب غم انگیز در پل آرتل شهر کابل فرو نشست. در عصر تاریکی ستاره عدالت و آزادی درخشید، اما زود غروب کرد. این طوفان خروشان و ستاره عدالت عزیز طغیان بود؛ نقطه‌ی سفید که برای مدت کوتاهی در تاریخ سیاه سرزمین ما درخشید.

عزیز طغیان در سال 1328 در تاریک‌ترین فصل تاریخ و در محروم‌ترین جغرافیای زمین "هزاره‌جات، سرزمین محرومان" چشم به جهان گشود. جای که حکومت با آن خشن بود و طبیعت بی‌مهر. صنف 12 را در لیسه غاری شهر کابل به اتمام رساند، در دانشگاه کابل، دانشکده ادبیات به تحصیل جغرافیا و تاریخ پرداخت. بعد از فراغت از دانشگاه در مکتب شاه دوشمشیره تدریس کرد. از موسسان "سازمان آزادی بخش مردم افغانستان" بود. سر انجام روز جمعه 23 سنبله 1358 در  «پل آرتل» شهر کابل در مقابل افراد نظامی حکومت وقت که برای دست‌گیری‌اش ماه‌ها تلاش کرده بودند دست به «خشونت مقدس» زد و در نبرد قهرمانانه بعد از کشتن  پنج نفر نظامی در راه که آگاهانه انتخاب کرده بود جان باخت. قلبی که پر از درد محرومان و ستم دیدگان بود سوراخ سوراخ شد. چشمی که شب‌ها برای مردم بی‌دار مانده بود به خواب ابدی فرو رفت. خورشید عدالت در راه مرام و مردمش غروب کرد و طوفان خشم خاموش شد و بعد از سال‌ها مبارزه آرام گرفت.

طغیان در میدان نبرد قهرمانانه ‌رزمید و در میدان اندیشه ژرف ‌اندیشید. در عمر کوتاه 29 ساله آثار ذیل از او به یادگار ماند: ترجمه کتاب «تاریخ ملی هزاره‌ها»، «درباره مسأله پشتونستان»، «طرحی پیرامون و حدت»، «اپورتونیسم و انحطاط»، «دستور زبان دری»، «آیین نامه‌ی تشکیلاتی»، «علیه لومپنیسم»، «علیه دستورگرایی»...

به تعبیر شوپنهاور طغیان در «عصر بی‌شرافتی‌ها» به دنیا آمد. در «عصر ظلمت» و «عصر تاریکی» و عصری که جلادان حاکم بودند و جامعه جاهل، بی‌سوادان ملا و عالمان محافظه‌کار. طبیعت و حکومت، عوام و عالم همه دست به دست هم داده بودند تا جغرافیای «رنج و درد»، «فقر و گرسنگی»، «غم و اندوه» بسازند تا طغیان به خاطر آن یک عمر بسوزد و برای پایان بخشیدن به آن برزمد.
برای شناخت طغیان باید وضعیت جغرافیایی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی زمانش را بشناسیم. زندگی طغیان در یک نسبت زمانی با وضعیت اقتصادی، سیاسی و معرفتی تحلیل ‌شود:

طغیان در «جغرافیای جهل»


بزرگ‌ترین درد آن است که با کسی سخن بگویی ولی او زبانت را نفهمد. برایش مبارزه کنی، اما او دردهایت را درک نکند. برایش، رنج بکشی اما او رنج‌هایت را احساس نکند. چه می‌شود کرد؟ مجبوری سر در چاه فرو کنی و تنها اشک بریزی، یا چون اقبال شکوه کنی «لاهور به این بزرگی و لی من تنهایم» یا چون فروغ با قلم درد دل کنی «این منم زن تنها در آستانه فصل سرد»، یا چون بلخی فریاد سر دهی «نشنوی امروز آوازم و لیکن بعد مرگ ناله‌های زارم از دیوار محبس خانه پرس».

این درد تمام روشنفکران در طول تاریخ است. عزیز طغیان نیز این درد را بر شانه‌های استوارش حمل کرد و در امتداد این تاریخ درخشید. یک عمر با «هم‌زبانان بی‌زبان» زیست. به گفته روزا لوکزامبورک برای رهایی «گله‌های‌ نابینا» کوشید و رنج کشید. برای جامعه می‌رزمید که درکش نمی‌کردند برای دهقانانی خود را به کشتن داد که زنجیر استثمار را بر دست‌های‌شان احساس نمی‌کردند. در جغرافیای جاهلان مبارزه کرد. در جغرافیایی که به گفته عبدالکریم سروش روحانیت «سقف معیشت را بر ستون شریعت بنا کرده بودند» رزمید. روحانیتی که از ایمان نان می‌خواستند. دکان فتوا فروشی باز کرده بودند و خود را نماینده خدا می‌گفتند و حاکم خلق. نا خوانده همه‌چیز را نقد می‌کردند و نه فهمیده همه‌چیز را رد. مردم آینده را به تقدیر سپرده بودند و برای گره‌ گشایی مشکلات زندگی به جادو متوصل می‌شدند و تمام مسایل را به نیروهای متافیزیکی پیوند می‌زدند. از اراده و علم خبری نبود. خلاصه می‌توان چنین نوشت: طغیان در «جغرافیای جهل» و «وادی بی‌معرفت» رزمید و در پشت ابر پنهان شد.

طغیان در «جمهوری نابرابری‌ها»


عزیز طغیان یک عدالت‌خواه بود و عدالت سپری زحمت‌کشان و ستم دیدگان است. عدالت نتیجه تلاش طبقه محروم است در مقابل طبقه بر خوردار. ایده مبارزه طبقه محکوم است در مقابل طبقه حاکم. عزیز طغیان در «سرزمین نا برابری‌ها» به دنیا آمد. به خاطر وضعیت اسفناک زحمت‌کشان و ستمدیدگان سرزمینش طغیان کرد و در دفاع از طبقه بی‌چاره و استثمار شده سرزمینش به پا خواست. او با پدر و نیاکان زمین‌دارش به مبارزه بر خواست، زیرا او می‌دانست که تضاد میان انسان گرسنه و سیر موجود است. او بر سنت ستم‌زای خانوادگی‌اش خط بطلان کشید و اعلان کرد: زمین پدرش از آن دهقانی است که بر آن زحمت کشیده، نباید رنج دهقان‌ها گنجی در خدمت خان‌ها و میرها باشد. از نظر طغیان دهقان با خان و مزدور با میر مساوی است، چون نه شرف به خون است و نه عظمت به خاک. تفاوت‌ها را نان خلق می‌کند، و نان از آن همه باید باشد. به همین خاطر اصرار می‌کرد اگر خواهران اشراف زاده‌اش رضایت داشته باشند با فرزندان دهقا‌ن‌های‌شان ازدواج کنند. براستی طغیان در جمهوری نابرابری‌ها به برابری‌ها می‌اندیشید و یار بی‌چارگان و زحمت‌کشان بود.

راه سوم برای رهایی


طغیان وارث تاریخ سیاسی استبدای بود و تاریخ بر نیاکان و هم‌تبارانش این گونه رقم خورد. نسخه درمان او برای این درد تاریخی عدالت اجتماعی بود. از نظر او عدالت قبرستان استبداد است و ستم محصول نابرابری‌ها. طغیان برای رسیدن به عدالت راه سوم را انتخاب کرد. نه به «دکان فتوا فروشی» مجاهدین پیوست و نه بر سوسیالیسم واقعا موجود افغانستانی مهر تایید زد.
طغیان فهمیده بود که فتوا فروشان، کابل را قصاب خانه خواهند ساخت و درد دین بدون درک دینی، محبت دینی بدون معرفت دینی و احساس بدون خرد در جهاد، ربانی و ملاعمر را بر مسند قدرت قرار خواهد داد. راهی را که او انتخاب نکرد به راکت‌باری کابل و جنایت‌های افشار انجامید. منجر به سیاست زمین سوخته شد. تاک‌های شمالی و دکان‌های یکاولنگ را سوزاند.

سوسیالسم افغانستانی نیز تبدیل به اژدهایی شد که صادق‌ترین فرزندان این سرزمین چون بحر الدین باعث، اکرم یاری، طاهر بدخشی ... را  بلعید و بزرگترین سرمایه‌های تاریخ را که سپری بر سر زحمت کشان بود از مردم این سرزمین گرفت. راه سوم طغیان روزنه‌ی به رهایی بود چون جهاد به جنایت انجامید و سوسیالیسم به سلطه استبداد حزبی و فردی منجر شد. اکنون با گذشت زمان ما می‌فهمیم که تحلیل طغیان از وضعیت سیاسی دقیق بوده و راهی را که انتخاب کرده بود چون آفتاب روشن. آن راه به مصلحت خلق بود و به سعادت ستم دیدگان و زحمت‌کشان می‌انجامید.

طغیان برگ سبز در زمستان بی‌بهار


پدر و زحمت‌کشان طغیان را دوست داشتند اما درک نمی‌توانستند. زرداران و زورمندان از او می‌هراسیدند. بر این اساس او در خانه تنها بود و در جامعه تنهاتر. در جامعه بین طغیان و توده‌ها دیواری حایل بود. دیواری که توده‌ را از نخبه جدا می‌کند. طغیان در خانواده اش  تنها بود، زیرا بر سنت خانوادگی خط بطلان کشید و دهقان را داس در دست به میدان پدر کشانده بود. پدر از ایده‌های بزرگ و آرمان‌های بلند و جسارت و بی‌باکی او همیشه بیم داشت. به همین خاطر بعد از شهادت طغیان هر گاه کودکی در خانواده جسارت و عصیانی از خودنشان می‌داد همه از فرجام غم‌ناک طغیان خبر می‌دادند.

 به تعبیر گوتمه بودا او «بر خلاف جریان آب شنا کرد» در «عصر بی‌عدالتی‌ها» او در جست‌وجوی عدالت بود و در «جغرافیای استبداد» در جست‌وجوی آزادی. در «وادی کینه و خصومت» به دنبال قلب مهر ندیده‌ای محرومان و بی‌چارگان می‌گشت. به همین خاطر تنها زیست و در جوانی در ورای حجاب‌ها پنهان گردید.

او قهرمانانه رزمید. غریبانه زیست. مظلومانه اما با افتخار جان باخت. زیبا زیست و زیبا رفت. فرزند با افتخار برای خانواده، دوست صمیمی برای رفقا، یاری دلسوز برای زحمت‌کشان، دشمن سازش نا پذیر مستبدان، مبارز قهرمان برای هم‌سنگران، دوست جدای نا پذیر کتاب و قلم، شمع برای تاریخ، سوژه عدالت و آزادی بود.  امروز الگوی کامل برای نسل سرگردان بی هویت ماست. الگو برای نسل مغرور و متواضع و الگو برای نسل که می‌خواهند سعادت‌مندانه زندگی کنند و آبرومندانه بمیرند. او فرشته‌ای آزادی و اسطوره‌ی زیبایی و خدایی عدالت بود. پرومته عصیان بود نه مداح قدرت‌مندان. یک انسان کامل بود؛ مردی که هم خشم داشت و هم رحم، خشمش متوجه طبقه حاکم و رحمش متوجه طبقه محروم بود. یار مظلومان و دشمن زورگویان بود. در میدان تفکر ژرف می‌اندیشد و در میدان مبارزه بی‌پروا پیکار می‌کرد. اما افسوس که در جوانی جان باخت. اگر در جوانی شهید نمی‌شد امسال 65 ساله می‌شد. شاید دهقانان نیاکان و زحمت‌کشان سرزمینش 65 سالگی آن فرشته‌ی نجات‌شان را جشن می‌گرفتند. یادش گرامی باد و راهش پر رونده و جاویدان.


منبع: جمهوری سکوت


Saturday, April 19, 2014

شهر صلصال و شهمامه

جعفر رحیمی

شهر صلصال و شهمامه


بامیان رسیده ام، بهار است، هوا پر از ذره های خیس نامریی و بوهای خوش است، پر از زمزمه های کیف آور و نوازشی. باد بوی سبزه می دهد، بوی علف های مرطوب و گل های نورس. گویی از آسمانِ مشجر گذر کرده و آغشته به نفس معطر است. آسما بامیان، دور از هیاهوی آدم ها، مثل چشمهء زلال می درخشد، دشت ها تا دامنهء تپه ها پوشیده از بته های اسفند، شقایق های سرخ رنگ و دیگر علف های است که تازه روییده است. کوه ها برهنه و هشیار، به بدن زن اساطیری می ماند و بیابان ها حضور مادرانه دارد و در چند متری کنار سرک، در دامن کوه؛ جایگاه  مجسمه های به ارتفاع 35 متر و 53 متر به چشم می خود، ولی چهره های این دو مجسمه غبار آلود است و فقط از جایش خاک می ریزد، دیدن آنها انسان را غمگین می سازد، از آنجا که بگذری؛ نیز غم تعقیب می کند، شاید به این خاطر که تاریخ دو صد سال اخیر بامیان، با غم، اندوه، خون و فاجعه پیوند عمیق دارد...

Sunday, March 23, 2014

بابه مزاری



 بابه! ای پیامبر هویت هزاره در جغرافیای ستم ، اسم تو برای من ، مردم هزاره وتمام آزادمنشان وعدالت-خواهان دنیا قداست دارد وتو جاویدانه-ی چون؛ ستاره درآسمان هزاره درخشیده و خواهی درخشید. بابه ! تو ازتبار نیکان بلخ بودی که از«نانوایی-ی چهارکنت» برخواستی و نسل ریسمان به دوشان تاریخ رااز زنجیر ظلم واستبداد رهایی بخشیدی ؛ راه "کاتب‌، خالق، گاوسوار و بلخی" را ادامه داده، کاروان احیای هویت را به سرمنزلش رساندی. بابه ! وقتی هرسال "حوت" فرا می رسد " هندوکش و بابا" در سوگ عروج نا به هنگام خورشید خود خون می گیرید. هنوز خیلی زود بود که رخت سفر ببندی. هنوز هم "صادق سیاه" ها در بامیان، بهسود، لعل و سرجنگل، دایکندی وغزنی لباس ندارند. هنوز "بهسود" در آتش خیانت و "ظلم کوچی"، چون؛ "افشار و غرب کابل"، می سوزد. ولی حواریون شما دست "سیاف" و دیگران را به گرمی می فشارند. بابه ! امسال در نوزدهمین سال از عروج-ات انتخابات ریاست جمهوری است. ولی میراث ‌-داران شما–همان های که درگوش شان زمزمه-ی "وحدت" می خواندی ومی گفتی که ما وزارت نمی خواهیم، بل که ما باید در تصمیم-گیری و مدیریت قدرت سیاسی درسطح کلان سهم داشته باشیم- مردم-ات را شهروند درجه سوم ساختند. وزیرهزاره درکابینه درجه سوم است. ولایات بامیان ، دایکندی و غور درجه سوم است. نظام طبقاتی نهادینه شده است. بابه ! بعدازرفتن-ات همه جارا سایه ی شوم سکوت فراگرفته است. سهمی که رهبران امروزه ازبزرگی شما به ارث برده اند و با آن خاک در چشم ملت می زنند، همان «چپن ولنگی» است؛ که به اعتبار آن هرروز زن می گیرند ویا شهرک می سازند. بابه ! اینها دیوارنگاری های افشار- یادگارآغاگل- را فراموش نموده اند ، که از خون اطفال وزنان بی دفاع ما تراژیدی های گوناگون را در تاریخ ثبت کرده بودند. بابه ! رفتی و"شفیع و قمبر" را یتیم کردی ، "زینب" را خاک غربت نوازش نمود. و چه آرام پر کشیدی از کوچه و دیار ما ، که سخت محتاج گام های استوار تو بود. بابه ! در ژرفای نگاه ملیح تو به آینده ؛ دیده می شد که چقدر نگران هستی و هراس از معامله شدن سرنوشت مردم-ات را داری . و آنگاه که می گفتی: «ملتی که درقبال سرنوشت خود حساس نباشد، مرده است.» آری ! بیشتر از همه ملت را مخاطب قرارمی دادی .هروقت این سخن-ات را می خوانم حض می کنم به داشتن رهبری همچون‌؛ ‌تندیس شجاعت ومردانگی. بابه ! تو می دانستی که فرهنگ "مقاومت غرب کابل" دیگر تکرار شدنی نیست،‌ بعد از توآن شجاعت و استقامت ها همه در "غرب کابل" دفن شد و انتفال نیافت و شاید هم نگذاشتند که انتقال بیابد. بابه ! اسم تو را بر دیوار دلم حک می کنم و تا زنده ام با غرور و افتخار از تو به عنوان رهبرم یاد خواهم کرد. ماه "حوت" را پاس می دارم تا فرهنگ از خود گذری که تو با الفبای " من از خدا خواسته ام با شما و در کنارشما بمیرم ولی شما را تنها نگذارم." بنیاد نهاده بودی ، زنده بماند. به آرمانی های بلند بابه مزاری بزرگ درود.

عباس عارفی 

Friday, May 17, 2013

خرافات و راه های رهایی از آن

محمدرضا احسان

امروزه در بسیاری از جوامع دنیا باور ها تغییر کرده و مردم از باور های خرافی و باورهای دیرینه رو گردانیده و به تعقل و خرد ورزی روی آورده اند.  بعضی باور های ابتدایی، کور کورانه و دیرینه جایش را به استدلال، برهان، و عقل گرایی داده است که در نهایت به شکل مثبت در جوامع یاد شده تاثیر داشته و آن جوامع را از هر لحاظ در رده های بالاتری رسانده است. درست در خط تقابل کشور هایی هم هستند که جوامع شان غرق در خرافات و باور های کور کورانه و دیرینه هستند. از اینرو کشورهای شان هم عقب مانده و هم دچار مشکل های فراوان هستند. بنا بر این، احساس می شود که جوامع دومی باید برای از بین بردن خرافات و کهنه اندیشی های رایج در بین مردمش کار های اساسی و بنیادی را انجام دهند تا از یک طرف تقلید و کور کورانه عمل کردن و باور داشتن را تضعیف و در نهایت از بین ببرند، و از طرف دیگر جامعه ی خویش را به سوی تعقل و روشن اندیشی سوق دهند.

یکی از همان جوامع رده ی دوم جامعهء افغانستان است که خرافات به شکل بسیار وسیع و گسترده در بین مردم عامه جای دارند و زندگی شان را تحت تاثیر قرار داده است. بیشتر از هر کاری مردم افغانستان نیازمند برون رفت از چهار دیواری هایی به نام خرافه و خرافات می باشند که زندگی فردی و اجتماعی شانرا به نوعی صدمه زده و بعد از این هم صدمه خواهد زد. این خرافه ها و باور های بدون استدلال و اندیشه های بی بنیاد، هرچه که باشد باید فرش وسیع اش را از سر زمین ما بردارد و در عوض آنها تعقل و تفکر جای بگیرد.

در قسمت اول بدانیم خرافات چیست و به کدام باورها خرافه گفته می توانیم.

 

خرافات چیست؟

لغت نامه ی اکبر دهخدا خرافات را اینگونه تعریف می کند: خرافات سخنان پریشان و نامربوط ، سخنان بیهوده و پریشان که خوش آیند باشند".(1)

"خرافات از جمله اعتقاداتی اند که بر پایه های غلط و غیر واقعی بنا شده اند".(2)

خرافه عقاید نامعقول است که اتفاقات آینده به وسیله روابط خاصی متاثر می شوند، بدون اینکه یک رابطه ی نسبتی داشته باشند.(3)

"در لغت نامه حسن عمید خرافات جمع خرافه به معنای حدیث باطل ، سخن بیهوده و یاوه آمده است".(4)


  "تعاریفی دیگر از گوشه وکنار جهان نیز وجود دارد از جمله: خرافات عبارتند از اعتقادات ، باورها یاانجام کارهایی که هیچگونه ریشه عقلانی ندارند. خرافات به اسطوره ها و پیشگویی ها مربوط می شوند." (5)
 

نمونه های از خرافات در افغانستان:

ü        چشم زخم زدن یا حسد کردن؛ این باور بیشتر اوقات به خاطر تاثیرات روانی یی که روی افراد می گذارد سبب بیماری ها و مشکلات می شود، چه بسا که در بین افراد روابط را تیره می سازد و کسانی را که به این چیز ها باور دارند، وا می دارد که از شخصی که گفته می شود حسد کرده، نفرت پیدا کند.

ü     "فال و فال گیری؛ اولین کسانی که فالگیری را شروع کردند کولی های فرانسوی بودند و کم کم این کار ها در ایران و افغانستان رایج شد."(6)

ü     در بعضی مناطق افغانستان رایج است که یک ماه خاصی را برای عروسی مناسب نمی داند و می گویند که این ماه خالی است و هرکسی که در این ماه ازدواج کند، صاحب اولاد نمی شود.

ü     تقریبا در تمام قسمت های افغانستان رایج است که هرگاه کسی مسافرت می رود، خانواده اش از دنبالش آب می اندازد و گفته می شود که آب روشنی است و بخیر برود.

ü     باور به این که خنده ی زیاد حتمن دنباله ی خود غم و گریه دارد، نیز نوعی از خرافه است

ü     باور به تعویض، تعویض نویسی، دعا، جادو و جنبل نیز از جمله خرافاتی است که ریشه ی بسیار عمیقی در بین مردم دارد.

ü     باور به این که شب خانه را جاروب کردن گناه دارد و نباید خانه را شب جاروب کرد یا جاروب را اگر به بدن کسی بزنی، عمر او کم می شود.

ü     ناخن های خود را در شب نباید گرفت، ناخن های انگشت های پا و دست را در یک زمان و در یک مکان نباید گرفت، که اینکار گناه دارد و خیر و روزی از آن خانه فرار می کند، اگر گرفته شود باید به اندازه ده قدم فاصله داشته باشد، یا اینکه گفته میشود که گرفته شدگی ناخن ها را باید یک جای جمع کرد واگر جمع نشود و هر طرف افتاده باشد، انسان روز قیامت سرگردان می شود.

ü     باور به خواب دیدن و تعبیر آن خواب که خوب خواهد بود یا بد.

ü     باور به اینکه دیدن زاغ سیاه در هنگام قاغ قاغ کردن سبب غم و اندوه می شود یا یکی از نزدیکان آن شخص می میرد، خرافه ی است که در بسیاری از جا های افغانستان ریشه دارد.

ü     دست بوسیدن، بوسیدن دست بعضی اشخاص که گفته می شود نسب شان به شخصیت های خاص می رسد.

ü     بعضی ها بارو دارند که روح بعضی اشخاص پس در این دنیا می آید و حتی بعضی ها می گویند که اشخاصی را که مرده اند، بعد از مرگ شان دیده اند، که این خود خرافه است.

ü     بعضی جاهای افغانستان این گونه باور وجود دارد؛ هرگاه سر دو شخص باهم برخورد کند، هر دو فورا تف کند، اگر نه هردو دشمن یا دیوانه می شود.

ü     در مزار شریف این گونه باور وجود دارد که هرکس که موترهای خودرو یا موتورسایکل دارد باید حتمن به روضه ی سخی برود، اگر نرود کارش برای روز شنبه رو براه نخواهد شد.

ü     در بعضی جاهای افغانستان باور بر این است که بعد از چهار بجه ی بعد از ظهر و در طول شب پول دادن به کسی بد است، اگر پول بدهد متباقی پولش تا صبح دیگر باقی نمی ماند و مصرف خواهد شد.

ü     باور به اینکه، اگر پلک چپ بپرد، نشانه ی شوم است و اگر پلک راست بپرد نشانه ی خوبی و خوشی است و باید یک کاغذک خورد یا کاه را برای مدتی بالای پلک باید گذاشت.

و صد ها نمونه های دیگر که در بین مردم عامه وجود دارد.

 

       منشاء خرافات:

o       "از نظر روانشناسان، خرافات در مواقع حساس و لحظه های عدم اطمینان و اعتماد بر آینده بوجود می آید، مثلا در ارتباط مسائلی چون تولد، مرگ و مرض و ... تا از این طریق از اظطراب و تشویش رها شده، تسکین خاطر یابند، که این غلط است، اگر بپذیریم که خرافات عامل کاهش دهنده اضطراب است ، بنابراین روشن می شود که چرا طبقاتی از مردم که مدام در معرض خطر قرار دارند از بقیه مردم خرافی ترند و نیز طبق تحقیقات انجام شده افراد فوق العاده متعصب خرافی ترند . طبقات اجتماعی هر چه پائین تر باشند ، شخص خرافی تر است .اما هر چه تحصیلات عالی تر باشد خرافات کمتر و هر چه هوش بیشتر باشد فرد کمتر خرافی می باشد".(7)

o       "منشاء اساسی همان روح و نفس بشر می باشد که در مقابل هیجانات مختلف واکنشهای متفاوتی از خود بروز می دهد و اگر بشر از قدیم الایام این قدرت را داشت که بطور منطقی هیجانات خود را کنترل کند مسلماً خرافاتی در کار نبود . بطور خلاصه می توان گفت که بشر سه عیب بزرگ داشت: یکی اینکه می ترسید، دیگر اینکه زود خیره می شد و حیرت می کرد و سوم اینکه نادان بود".(8)

o       "روح تنبلی که در انسان وجود دارد. و این هم یعنی، ما انسانها تنبلیم و به‌ اصطلاح حال نداریم دنبال علت علمی و عقلانی وقایع برویم. چون با خیال!! همه‌ چیز سریع حل می‌شود".(9)

o       تقلید ها و پیروی های کور کورانه از رفتار و کردار دیگران مخصوصا از پدر، مادر و پدر کلان ها و مادر کلان ها، هم بعضی اوقات مردم عامه را به راه های خرافی و غلط می برد که ریشه ی خرافات را بیش از پیش  وسیع می سازد و خرافات را از نسلی به نسلی دیگر منتقل می سازد.

 

 اقسام خرافات:

§        "خرافاتی که جنبه ی فردی و عوام پسندانه دارد. این گونه خرافات ، عقایدی واهی را در بر می گیرد ، که افراد یا اقلیتهای خاص در یک جامعه به آن معتقد هستند و طبعاً زیان رفتارهای ناهنجار ونگرانی های برخاسته از آنها، ضمن آنکه مستقیماً به خود آن اشخاص خرافه پرست می رسد بطور غیر مستقیم دامن اجتماع آنها را نیز می گیرد". (10)

§        خرافاتی که جنبه ی اقتصادی و سیاسی دارند: سیاسی  و اقتصادی از این لحاظ که بعضی اشخاص از انتشار این خرافات منافع اقتصادی و سیاسی خویش را دنبال می کنند.

§        خرافاتی که جنبه ی اجتماعی دارد، بعضی خرافات برای مقاصد خاصی توسط افراد خاصی به کار برده می شود که "خرافات اجتماعی ، افکار موهوم و علایق و احساسات غیر منطقی است که اکثریت جامعه به آن معتقد و پا بند می شوند و گاه آنگونه از آنها هواداری میکنند که برای حفظ و بقایشان حاضرند جان و مال خویش را فدا سازند" (11).

 

راه های برون رفت از خرافات:

§        در این هیچ شکی نیست که هر قدر سطح آگاهی مردم بالا رود و مردم آگاه شود به همان اندازه خرافات از جامعه دور می رود. پس نیاز است که سطح آگاهی مردم از طریق راه اندازی برنامه های خرافه زدایی و معلومات دهی در مورد خرافات، بالا برده شود.

§        معلمین، محصلین و اشخاص آگاه و متنفذ در مورد اضرار خرافات به مردم معلومات بدهند و  راه های عقلانی ی برون رفت از خرافات را به مردم نشان دهد.

§        افراد آگاه و تحصیل کرده، از طریق برنامه های آگاهی دهی و آموزشی افکار مردم را به طرف تعقل، تفکر و اندیشیدن هدایت نماید، تا از این طریق تقلید کور کورانه از اجداد و افراد اطرف از بین رفته و خرافات به حد اقل اش برسد.

§        در مکاتب  به متعلمین در مورد خرافات و و راه های برون رفت از خرافات آموزش داده شود. و به آنها آموزش داده شود که چگونه عقلانی بیاندیشند.

 

محمدرضا احسان

_____________________________________________

منابع:

1.      لغت نامه ی علی اکبر دهخدا، تهران سازمان لغت نامه ، 1258 – 1334 هجری شمسی



4.     لغت نامه ی حسن عمید، تهران ، امیر کبیر ، 1379 ، ج1، ص 843

5.     خرافات و راه درمان آن، نوشته ی محبوبه احمدی شجاع، مدرسه ی علمیه ی نرجس


7.     خرافات و راه درمان آن، نوشته ی محبوبه احمدی شجاع، مدرسه ی علمیه ی نرجس

8.     همان منبع: خرافات و راه درمان آن، محبوبه احمدی شجاع


10.   خرافات و راه درمان آن، نوشته ی محبوبه احمدی شجاع، مدرسه ی علمیه ی نرجس

11.   همان منبع: خرافات و راه درمان آن، محبوبه احمدی شجاع