Friday, December 14, 2012

چهره بنما

م. حسین رامش

چهره بنما

می روم برسوی دشتِ زنده گی بی تاب تاب
گیسویت را همچنان با عشق مـی بافـم طناب

دانه دانه اشک هایـت را میــان چشــم خــود
می شمارم مـی گذرام تـا شود روزی گـــلاب

چشمه چشمه همچو باران ساغر احساس را
سر کنم از دیــده گانت تا شوم مـست شراب

نازنین ای شوخ طبع شهر پـر آشــوب عشق
چهره بنما سوی ما آنگاه نقاب افــکن نــقاب

از سیمایی نیلـگونت لالــه هـا خواهــم کشید
با لــبان نازکـــت روزی خواهم خــورد آب

یاد تو


نثار احمد پژوهش

باز امشب یاد تو در قلب من پر می زند
خاطراتِ با تو بودن هردم از سر می زند
باز امشب دل هوای رخ زیبای تو کرد
تو بدانی یا ندانی لحظه ها پر می زند
باز امشب خاطرات زندگی ی من و تو
مثل آغاز و گذشته همچنان سر می زند
باز امشب دل به خلوت گه زیبای رویت
در خیـال دـیدن_ تــو هرکجا سر مــیزند
بــاز امــشب ذهن مـن در گیر توســــت
در امید وصل کویت لحظه ها پر می زند
باز امشب می کنم گریه ز بهر یک وصال
این دل تنها و بیکس دست به خنجر می زند
باز امشب لحظه های شیرین بر "پژوهش"
از برای لحظه ی یکبار خودش سر می زند

Thursday, December 13, 2012

زمان از جوان انتقام می گیرد

زمان از جوان انتقام می گیرد:
نویسنده: قربان (الفت)

طبیعت وقتی طراوت دارد که بوستان طبیعت آراسته با غنچه باشد و بهار وقتی پر شکوه است که جوانه ها از زمین به چهره ی قشنگ خنده کنند؛ و باران زمانی اهمیت دارد که برای رفع تشنگی گلها آغاز بارش نماید و دنیایی آدمی وقتی زیبا است که به نسل جوان اهمیت میدهد و بیشتر به اندیشه ی نسل که چون کوه اقدام به ایستاده گی در مقابل تحول مینماید.
جوانی که گاه صدای ناله ی مظلومیت در بطن حیات خود سر می دهد وگاهی زمان با گلوله خصمانه به صدای ترقی خواهانه این نسل جواب می دهد و گاهی برای حل قضایای مجهول دشمنان این ستاره تابان می آید و بعد از حل مشکلات خویش فروغ این ستاره را خاموش می کنند وگاهی لباس جوان را برای رسیدن به مقاصد شوم شان با خون او رنگین می کنند.
ولی ای جوان آگاه باش تویی که انعکاس دهنده فریاد هابیلی؛ و تویی که چون موسی کاخ فرعون زمان را سرنگون می کنی، تویی که چون ابراهیم بتخانه نابود می کنی، تو در حقیقت عیسی یی هستی که به جامعه روح میدهی و مائده رحمت خداوند به خاطر تو در زمین نازل می شود، گر چه امروز در چنگ قابلیان زمان اسیر گشته ای اما هوشیار باش آله دست دیگران قرار نگیری؛ چرا که زمان برای تغییر مفکوره ات سخت در جدال اند، تو آنگونه باش که گل برای لطافت طبیعت است، تو آنگونه باش که خورشید است، تو آنگونه مقاوم باش که کوه در مقابل زلزله است، تو آنگونه باش که یوسف و هامون و نوکران او برخورد دارد، تو آنگونه باش که موسی با فرعون است، تو آنگونه باش که محمد با قریش است و تو آنگونه باش که اسماعل با خدایش است و با گردن کج در برار کارد توحید قرار می گیرد تا فرهنگ خود گذری ترویج نماید.

گاه قصابان خون آدمی احساسات این توده ای فدا کار را در قبضه تفنگ تحویل می گیرند، گاه وادار به جبر غرض اجرای کارهای غیر عاطفی و حیوانی میکنند، در اکثر وقت جوان را عامل انتحار تربیه می کنند و این زورق قشنگ را تبدیل به کوسه ی درنده می نماید که در بحر حیات خود کشتی نجات بشریت را واژه گون سازد و از دایره دید این جوان جز خون انسان و پول حرام چیزی دیگری به دست نمی آید و گاه چون ببر درنده در جزیره حیوانات قرار می گیرد که وظیفه اش بلعیدن آدمی و استعدادها باشد؛ ای زمان من از تو سوال دارم تو چه می خواهی از گل بوته های نسل آدمی افغانستان، چرا نمی گذاری چون محمد جوان به مسئولیت های اصلی خویش عمل نماید و زنده به گور کردن انسان ها را مردود داند، چرا نمی گذاری جوان ادیسون باشد که برق نگاه او روشنایی چشم دیگران باشد و چرا نمی گذاری چون محمد بن موسی پرده از مجهولات معادلات زنده گی بردارد و چرا نمی گذاری جوان چون ارسطو تقسیم اوقات زیستن را برای بشریت آماده سازد و چرا نمی گذاری تا این جوان مثل رازی کاشف الکول برای تداوی زخم های کشور باشد؟ تا چه وقت انتقام از نسل جوان در مذهب تو روا است؟

Tuesday, December 11, 2012

وضعیت تعلیم و تربیه در ولسوالی لعل و سرجنگل ولایت غور طی سال 1391


 

وضعیت تعلیم و تربیه در ولسوالی لعل و سرجنگل ولایت غور طی سال 1391

نویسنده: محمد حسین نبی زاده

 

ولسوالی لعل و سرجنگل که به سمت شرق به فاصله 130 کیلومتری مرکز ولایت غور قرار دارد دارای یک دارلمعلمین الحاقیه، 67 باب مکتب دولتی، یک باب مکتب خصوصی، و یک دارالعلوم می باشد که از مجموع مکاتب، صرف 19 باب مکتب دارای تعمیر می باشد. در مجموع 31159 دانش  آموز در سطح ولسوالی لعل و سرجنگل مشغول آموزش و پرورش می باشند که از جمله 17106 تن آنهارا ذکور و 14053 تن  شان را اناث تشکیل می دهد. برنامه های سواد آموزی نیز در این ولسوالی تطبیق می گردد که مؤسسه یونسکو دارای 40 کورس سواد آموزی، آمریت سواد حیاتی 7 کورس سواد آموزی و موسسه شهدا نیز دارای 4 کورس سواد آموزی و بهداشت می باشد که در قسمت محو بی سوادی در سطح ولسوالی لعل و سرجنگل کار می کنند.

مدیریت معارف ولسوالی لعل
   
دارای 465 معلم رسمی و 25 معلم

قراردادی می باشد که از جمله تمام
معلمین صرف 40 تن دارای تعلیمات نیمه عالی می باشند که 490 معلم موجود در این ولسوالی در 735 شعبه درسی مصروف تدریس میباشند.
کمبود تشکیل یکی از مشکلات مهم
معارف در سطح ولسوالی می باشد؛ طوریکه از ارقام فوق دریافت میگردد این ولسوالی 245 معلم در سطح ولسوالی کمبود تشکیل دارد و در سال 1391
جاری ریاست معارف ولایت غور
17 بست جدید برای مدیریت معارف ولسوالی لعل و سرجنگل اختصاص داده است که رقم بسیار ناچیزی است، بطور نمونه لیسه نسوان کرمان دارای 13 شعبه می باشد که صرف 6 معلم دارد و سال گذشته 3 معلم داشته است، مکتب چهار آسیاب سرجنگل دارای 12 شعبه می باشد که 7 معلم دارد، مکتب نسوان دهن شیبرک دارای 9 شعبه می باشد که صرف 2 معلم دارد. به اساس  گفته های محترم محمد طاهر کفیل مدیریت معارف ولسوالی لعل سرجنگل، 12 باب مکتب نسوان در  سطح ولسوالی لعل سرجنگل به اساس هدایت وزارت محترم معارف از بخش ذکور تفکیک گردیده که مکاتب دخترانه حتی یک معلم هم ندارد. فساد اداری در سطح معارف و پروژه های مکاتب باعث شده تا تعداد زیادی از شاگردان در زیر نور مستقیم آفتاب، فضای باز و یا در مکاتب نیمه کاره به تعلیم و تربیه ادامه دهند، چنانچه به اساس لیست که مقام ولسوالی لعل و سرجنگل در اختیار کمیسیون قرار داده است در سطح ولسوالی 16 پروژه انکشافی از چندین سال بدینسو نیمه کاره مانده اند که از جمله 13 باب مکتب نیز شامل این پروژه ها می باشد، تعدادی از این مکاتب نیمه کاره بیش از 6 سال معطل مانده و قراردادی های آنها فرار  نموده اند و ممکن تعدادی از این شرکت ها اکنون در سایر ولایات و مناطق مشغول فعالیت و اخذ پروژه های انکشافی از دونر ها باشند. شرکت های قرارداد کننده نه تنها پروژه های مکتب و انکشافی را به پایه اکمال نرسانده بلکه کرایه کارگران محلی و بناهارا نیز نپرداخته اند.

 

مشکلات معارف در سطح ولسوالی لعل سرجنگل:

1.    کمبود معلم مسلکی

2.    نبود تعمیر در 48 باب مکتب در سطح ولسوالی و کمبود خیمه

3.    کمبود تشکیل معلمین

4.    کمبود کتاب، مواد درسی و میز و چوکی

5.    نداشتن تخصیص برای سوخت در فصل سرما و نداشتن تخصیص ترمیم تعمیرات

6.    نرسیدن کتاب های جدید و مشکل شاگردان در امتحان کانکور به اساس کتاب های جدید

7.    توزیع نشدن کتاب های دینی به اساس مذهب تشیع

8.    اجرا  نشدن کرایه و سفریه اعضای نظارت معارف
 

صنف درسی مکتب "اَلته تو" ولسوالی لعل و سرجنگل


 

لیسه ی زینب کبرا مرکز لعل
 

مدیریت معارف ولسوالی لعل و سرجنگل به تعداد 8 عضو نظارت در تشکیل دارد در حالیکه تعداد اعضای نظارت به 16 تن می رسد این در حالی است که ولسوالی 245 معلم کمبود تشکیل دارد، ظاهرا به نظر می رسد رقابت شدید بین تعدادی از افراد ولسوالی برسر بست های نظارت وجود دارد و ریاست معارف نیز با اغماض و مصلحت های غیر منطقی، به تعداد 8 تن از اعضای معارف را اضافه از تشکیل در بخش نظارت توظیف کرده است.

کمبود تشکیل یکی از مشکلات عمده معارف در سطح ولسوالی لعل و سرجنگل است، این درحالی است که به گفته معاون تدریسی ریاست معارف ولایت غور، تعدادی از ولسوالی های ولایت غور تشکیل جدید خودرا به علت نداشتن کمبود، پذیرفته نمی توانند و به گفته یک تن از اعضای مدیرت معارف در ولسوالی لعل و سرجنگل که از ذکر نامش خودداری نمود، ولسوالی تیوره ولایت غور بیش از نیاز خود تشکیل دارد. طوری که دیده می شود توزیع تشکیل در سال های قبل غیر عادلانه بوده و بر اساس واحد اداری تشکیل جدید توزیع شده است که به اساس واحد اداری ولسوالی که کمترین شاگرد و مکتب را داشته با ولسوالی که بیشترین شاگرد و مکتب را داشته عین تشکیل را به خود اختصاص داده است، این نوع رفتار نمونه های بارزی از تبعیض در سطح معارف است که در سال های آینده توزیع تشکیل باید براساس نیازمندی، تعداد مکاتب ویا تعداد شاگردان باید صورت گیرد.

 

حین نظارت از وضعیت حقوق اقتصادی و اجتماعی مردم در سطح ولسوالی لعل و سرجنگل، مشکلات زیر به مشاهده رسید:

1.    در قریه کهنه ده باریکی که اطفال آن به مکتب "اَلته تو می روند، مردم محل چند چوب را بحیث سایبان درست نموده بودند تا اطفال صنوف ابتدایی در زیر آن به تعلیمات خود ادامه دهند.

2.    در قریه قورغ بالا و پایین، اطفال یکطرفه سه ساعت پیاده روی را طی می نمودند تا به مکاتب برسند، اطفال صنوف ابتدایی فقط  کسانی می توانستند به مکتب دسترسی داشته باشند که الاغ دارند و کسانی که الاغ نداشتند اطفال شان در اثر دوری راه از تعلیم و تربیه محروم بودند. به تعداد  7 طفل در این قریه به اثر دوری راه از تعلیم و تربیه محروم شده بودند.

 

نکات مثبت معارف در سطح ولسوالی لعل وسرجنگل:

1.    موجودیت یک دارالمعلمین با چهار دیپارتمنت (ادبیات، علوم اجتماعی، ریاضی و ساینس) در سطح ولسوالی یکی از کار های مهم و اساسی است که در ولسوالی لعل وسرجنگل انجام  شده است، در این دارالمعلمین که دارای تعمیر و تجهیزارت نسبتا خوبی است به تعداد 200 تن از باشندگان منطقه مشغول تعلیمات نیمه عالی می باشند و نقش بسیار مؤثری در بالابردن سطح تعلیم و تربیه برای باشندگان این ولسوالی از جمله معلمین مکاتب دارد.

2.    مکتب خصوصی "رهنورد نور" اولین مکتب خصوصی در سطح ولایت غور می باشد که در سال 1390 توسط تعدادی از جوانان و فرهنگیان در ولسوالی لعل سرجنگل ولایت غور تشکیل شده و الی صنف ششم در این مکتب تدریس می گردد و دارای 230 شاگرد می باشد. نظر به کیفیت خوب این مکتب، سال جاری این مکتب تعداد زیادی از مراجعینش را به  دلیل کمبود امکانات نتوانسته است جذب کند. رجوع مردم به مکتب خصوصی با وجود داشتن مشکلات اقتصادی، نشاندهنده علاقمندی مردم به تعلیم و تربیه و کیفیت  خوب تعلیم و تربیه در این مکتب است.

3.    علاقمندی مردم ولسوالی لعل وسرجنگل به آموزش و پرورش یکی از امتیازات عمده این ولسوالی است، مصاحبه های که کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان با بیش از 150 تن از باشندگان این ولسوالی انجام داده است، بیش از 95 درصد از مصاحبه شوندگان در مقابل پرسش " در کدام صنف اطفال شما مکتب را تریک می کنند؟" گزینه صنف 12 و بالاتر از آن را پاسخ داده اند یا بیشتر شان جواب می دهند که تاجای که توان اقتصادی ما برسد ویا تعدی می گویند تا جایی که خدا بخواهد.
 

Sunday, December 9, 2012

مرگ آرزو ها



عزیزالله سروش

مرگ آرزو ها

در غروب طلایی باور ها
مرگ آرزوهایم فرا رسید
و طوسن باورم را
بطرف وادی نا امیدی می تازم
بلی یادم هست دیروز:
وقتی که امپراطوری نادانی
به سر زمین بی مسئولیت می تاخت
پروانه های کوچک
سرود بی مسئولیتی را زمزمه می کردند
بی خبر از اینکه
در تاریکی های زندگی
به دور کدام شمع افروخته گردد

عشق سر بالا

محمدرضا احسان



تنم تب دارد و تنــهایم اکنون
سراسر والــــه و شیدایم اکنون

ندارم لحـظه ی لبـــخند بر لب
لبالب مملو از غم هــایم اکنون

تعجب نیست گر حالم خرابست
اسیر حسن آن زیـــبایم اکـــنون

نکردم فکرروزِ سخت خویش را
فدای عشق سر بــالایــم اکنــون

Thursday, November 22, 2012

سكوت!


سارا رضایی

سكوت!


اين اولين باري نبود كه صداي ناهنجار شكستن شيشه را، د رخانه خودم  مي شنيدم. ولي  هيچ وقت به اين صدا عادت پيدا نكرده بودم و كوچك ترين صدايي دلم را از جا مي كند و دست و پايم مي لرزيد. اما هنگامي كه او با مشت هاي گره خورده بر شيشه هاي پنجره مي كوبيد، شيشه ها از دل ترك خورده، مي شكست و پائين مي ريخت! من مي ترسيدم . خب  اين كار هميشگي او در هنگام عصبانيتش بود. در اين روز ها بيش از حد بد خلق شده بود. نمي دانستم چطور حرفش را قبول كنم. كاش اقتصاد خوب مي بود وقتيكه به درب و پنجره نگاه مي كردم بيشتر به ياد خانه متروكه مي افتادم. هيچ وقت اورا نديدم كه به حد نياز زندگي كار كند و عايدات داشته باشد و هر چه فكر مي كردم ؛  نمي خواستم اين نصف ناني را كه دارم با ديگري شريك سازم واين وتصور اين موضوع  برايم غير قابل تحمل بود. آخر پنج طفل داشتم كه به من نياز داشتند و حتي نمي توانستم لحظه اي آنان را ترك كنم. اگر نه بايد حرفهايش را قبول مي كردم تا او دست از اين همه شكستن و ريختن بردارد و اگرنه اين حالت ادامه داشت.
تو از چه مي ترسي؟ صدايش را از ته حلقش بيرون آورده در گوش هايم انتقال مي داد. از جايم تكان خورده گفتم: آخر چه كم داري؟ فرزند نداري ، درخانه ات پسر نيست، دختر نيست ويا كار هاي خانه  مرتب پيش نمي رود؟ با اين اقتصادي كه داري چطور مي تواني بعدأ هم به من توجه كني و هم به يكي ديگر؟
- "اين به تو مربوط نيست! اگر هيچ مشكلي هم وجود نداشته باشد؛ باز مشكل وجود دارد؛ مشكل اينست كه من از تو خسته شده ام اگر مي گويي اقتصاد خوب نيست، پسرت دوازده سال د ارد ومي تواند كار كند و تو را نان دهد".
سريع وبا لحن قهر آلود گفتم: او درس مي خواند؛  آينده او را تباه نكن!
اينبار با لحن آرام تر گفت:" خودت! خودت مي تواني كدام كاري پيدا كرده و خرجت را فراهم كني".
هرگز باورم نمي شد؛ آنچه را كه مي گويد خودش هم به او اعتقاد داشته باشد.
دوباره سرم  فرياد كشيد و گفت: "تو مثل اين كه نمي فهمي كه من از تو چه انتظار دارم. مي خواهم كه از ته دل رضايت تو را داشته باشم و اگرنه مثل هميشه مي توانم تو را زيرلگد هايم بي گندانم، موهايت را با پستش بكنم و سرو رويت را كبود سازم! اما من مي خواهم ؛ كه تو با خوبي به حرفهايم گوش داده و مي خواهم مثل يك دوست مرا همكاري نموده و حتي برايم طلبگاري  بروي!  تازه  تو اينرا هم خوب مي فهمي كه من دختر عمه ام را دوست دارم و تو يك زن تحميلي بودي كه بدون رضايت من پا به زندگي ام گذاشتي!"
از بي انصافي اش حيرت زده شده بودم بدون معطل گفتم: اما اين مادر تو بود كه پدر و مادرم را به هر قسمي راضي ساخته بود.
 با چشمان كشيده به سويم نگريست با تندي گفت:" مادرم بود نه من! حالا من مي خواهم زندگي ام را انتخاب كنم آنوقت كه با تو ازدواج كردم هجده سالم بود حال بيست و نه سالم است .خوب مي فهمم كه با كي زندگي مي توانم او كه مورد پسند من است دختر عمه ام زيبا است نه تو!"
گفتم: اما تو پنج طفل داري....هنوز حرفم تمام نشده بود كه جواب داد:"دارم كه دارم برايم مهم نيست انها همه ناخواسته هستند!".
به اين فكر افتادم كه او مي تواند بقيه عمر خود را ، خود تصميم بگيرد و تجديد كند. اما من چه كار مي توانم بجز سوختن و ساختن انجام دهم ! در حاليكه نه گناه من بود و نه گناه پنج طفلم كه به دنيا نا خواسته اي ما پا گذاشته بودند!
 لحظه سنگيني بود؛ سكوت پيرامون ما حكم روايي مي كرد و فقط همين نقطه مشترك بين ما مانده بود"سكوت"! من در فكر فرو رفته بودم وبه گذشته هايم و آرزوهايي كه داشتم . او نيز ساكت بود ودر حاليكه موهايش از بلندي روي شانه هايش خميده بود به نقطه نامعلومي منگريست!من نمي دانستم كه د راين لحظه او به كي فكر مي كند! به من وبچه هاي قدو ونيم قدش يا به هوس هاي تازه اش؟
به قد وسيمايش مي نگرم؛ با آنكه ، او كه يكسال از من كلانتر است؛اما اينطو رنشان نمي دهد. او از من حد اقل پنج تا شش سال خردتر مي نمايد و...
صداي عثمان كه به سويم چهار دست و پا مي آمدو با لبخند كودكانه اش ،رشته افكارم را بريد وتوجه ام را بسوي خود جلب كرد؛ فهميدم كه گرسنه شده لبخندي بر لب آورده آغوشم را به سويش گشودم؛  كه در اين لحظه جاويد با دستان نيرومندش عثمان را كنار كشيد.
عثمان از دردي كه در بازويش احساس كرد گريه اش گرفت. برگشتم و گفتم: چرا چنين مي كني؟ او چه گناهي دارد؟
سريع جواب داد:" اين فرزند من است و متعلق به تو نيست و تو مي تواني كه به خانه پدرت برگردي ديگر دست به فرزندانم نزن!"
 حيران مانده بودم كه چه بگويم؟ بعد از لحظه تامل  و شنيدن گريه هاي عثمان كه گاهي به من و گاهي به پدرش ميديد و گريه مي كرد طاقت نياوردم؛ بر خاستم عثمان را بغلم گرفتم و گفتم: خوب است من برايت خواستگاري مي روم واز ته دل رضايتم را اعلان مي كنم.
 اينرا گفتم و بوسه اي از گونه اي تر عثمان گرفتم. نيم نگاهي كه به او انداختم برق شادي در چشمانش مي درخشيد!
جاويد خوشحال وخندان بدنبال برآوردن هوس تازه اش خانه را ترك كرد....

پايان داستان
منبع:جام غور