Wednesday, August 5, 2015

تهدیدات ...، جنگ های روانی؛ درنگی بر سرنوشت مجهول لعل و سر جنگل



تهدیدات ...، جنگ های روانی
درنگی بر سرنوشت مجهول لعل و سر جنگل

(زمان مهرایین جوادی)
گرفته شده از صفحه فیسبوک گپ دهکده

لعل و سرجنگل «گهواره دانش و مدنیت» را به جای اینکه از لحاظ ظاهری و مناظر طبیعی و شگفت انگیز اش به تعریف بگیریم، از زیبائی های اخلاقی و انسانی مردم این سرزمین بگوئیم بهتر خواهد بود. انسان های که پاک دلی و صداقت جزئی برجسته ترین ویژگیهای شخصیتی شان بوده و با مهمان نوازی ، رفاقت و وفاداری خو گرفته، و روحیه دانش پروری و مدنیت طلبی شان، آنان را از دیگران متمائز می کنند. انجینیر علی داد لعلی در کتاب اش «سیری در هزاره جات» از لعل و سرجنگل کم تر نوشت و بسیاری از چیزهای که قابل رویت نبود به جایی و به کسی منتقل نشد و از بازتاب باز ماند. اسطوره های خاموش و پنهانی در متن این جغرافیای سکوت تا هنوز هم ناشناخته مانده و شاید هم تا ابد ناشناخته باقی بماند. آن روزها که درس خواندن و مکتب رفتن هم عیب پنداشته می شد و هم خطر جدی برای بقای زنده ماندن، بودند کسانی که بی باکانه برای آموختن علم و دانش مرزهای هراس و وحشت را از میان برداشت و در مسیر نا مشخصی که جو سیاسی آن زمان ایجاد کرده بود، گام های استوار و مثمری برداشت و در نتیجه جزئی افتخارات کشور و مردم شان گردیدند. وضعیت تغییر کرد و همزمان با قرار گرفتن مجاهدین در رأس قدرت، افغانستان وارد جنگهای داخلی و کشمکش های خود فریبانه‌ای شد که از آن جمله لعل نیز از این وضعیت در امان نماند. شرایط وخیم و وضعیت سیاسی ناسازگاری به وجود آمد و مردم در معرض توطئه های قرار گرفتند که تکیه روی احساسات، آگاهی اندک و ناچیز تعدادی قریب به اکثریت مردم شکل گرفته بودند. «لعل» زیبا و مهد تمدن و اخلاق، مبدل گشت به میدان جنگ و نبرد سیاسیونی‌که تمام تلاش شان برای رسیدن به چوکی ولسوالی و قرار گرفتن بر گرده عده‌ی کثیری که داشتند زندگی می کردند، بود. وخامت اوضاع تا آنجا شدت پیدا کرد تا بسیاری از آدم ها از تمام برنامه های که برای آینده زندگی در این جغرافیا داشتند، دست برداشتند و فرصت را غنیمت دانستند و فرار را بر قرار ترجیح دادند، مجبور به ترک سرزمین شان شده و آواره‌ی دیار بیگانه شدند. چنان از وضعیت دلگیر شدند که حتی پشت سر خود هم نگاه نکردند و رفتند، و آنانی که باقی ماندند، زندگی شان چنان با جبر عجین شدند که اطمنان شان را برای زنده بودن و زنده ماندن به کلی از دست دادند. مردم، به‌جای کتاب و قلم، تفنگ می‌خریدند تا با هراسی کم تری شب ها و روزهای زندگی شان را بگذرانند و تکیه‌گاه شان تفنگ شده بود. کم‌کم با گذشت زمان وضعیت تغییر کرد و چهره ها کم‌کم از پشت نقاب ها بیرون شد و مردم از زندگی کردن با تفنگ خسته شد و برای یک زندگی آرام و بی‌دغدغه تشویق شد. وقتی افغانستان وارد صفحه جدیدی از تاریخ شد، همزمان عمق دید و بینش مردم هم وسعت پیدا کرد و با نفرت تمام تفنگ را انداخت دور و به یک زندگی توأم با صلح و آرامش دل خوش کرد. روزنه‌ی امید، مکتب و زندگی برای مردم باز شد. روی دیوارها و دروازه‌ها لوحه‌های «بیائید مکتب برویم» با عکسی پسربچه‌ای که دست خواهرش را گرفته در حال رفتن است، حک شد و موجی عظیمی از شور و شوق در نهاد کودکان ایجاد شد و همه روانه مکتب و دانشگاه شدند. مردم، برای رسیدن فرزندان شان در مسیر دانش و علم با همدیگر رقابت می کردند، و سوژه های مورد بحث و سرگرمی مردم در محافل و مساجد از داستان های خیالی «امیر ارسلان، ورقه و گلشاه، و دختر پادشاه...» به ریاضی، الجبر و انگلیسی ... تبدیل شد، مردم فراتر از جغرافیای لعل و سر جنگل و غور می‌اندیشیدند، تا آنجا که اولین جرقه‌های مدنیت طلبی و آزادی خواهی از همین سرزمین ایجاد شد ولی به خاطر وضعیت نا به سامان از انعکاس باز ماند، بازی با تفنگ تقریبن به کلی از بین رفت و مردم برای کار و کسب آبرومندانه تلاش می‌کردند. لقب ها از فلانی »دیوانه»، فلانی «تیرانداز»، فلانی «قوماندان»... به فلانی استاد، فلانی داکتر و فلانی انجینیر... تغییر یافت و جریان کاملن رضایت‌بخشی فضای این جغرافیا را فرا گرفت. نه کسی دزدی می کرد و نه آدم کشی. اگر کسی از آن‌سوی پشتونستان هم در این ولسوالی مسافر می بود، حتی کوچکترین ذره‌ای سوال به لحاظ ناامنی در ذهن شان خلق نمی شد و شب و روزشان یک سان بود، مثل که در وطن خود شان هستند و بیگانه‌ای در کار نیست. در ارزیابی که از جانب حکومت آقای کرزی برای اندازه‌گیری میزان امنیت ولسوالی های کشور صورت گرفته بود، لعل و سرجنگل، سومین ولسوالی امن در سطح تمام افغانستان حساب شد و یک‌باری دیگر برای غور افتخار آفرید.
افراد و اشخاص، به شخصیت های قابل احترام و آدم های شرافتمندی مبدل شدند که میزان تاثیر‌گذاری هر کدام حتی در سطح تمام افغانستان قابل حساب است. خلاصه اینکه روحیه همدیگرپذیری، دانش‌پروری، وحدت ملی، جنگ ستیزی و مدنیت طلبی این مردم، این ولسوالی را تبدیل به عروس شهرها نمود و به افتخار از آن یاد می نمود.
اما اکنون، این سرزمین «عروس شهرها» در محاصره شدیدی تهدیداتی امنیتی و جنگ های روانی قرار دارد که به مراتب مخرب‌تر و نگران کننده‌تر از جنگ های گذشته است. لعل، در معرض تهدیدات امنیتی از جانب دشمنان انسانیت قرار دارد، باید فکری به حال اش نمود. آنانی‌که در «نو آباد و بیگ علی» زندگی می کنند، بهتر از دیگران منظورم را می فهمند. تهدیداتی که از جانب طالبان بالای مردم این منطقه وارد گردیده، بالاخره تمام مردم این ولسوالی را در معرض آسیب‌های روانی قرار داده است. اگر تهدیدات دشمن به واقعیت مبدل گردد، دیگر با «چره‌یی» و «موش‌کُش» حمله نمی کنند و با «موش‌کُش» و «بورنول» نمی شود با آنان مقابله نمود. برای امنیت گرفتن تنها لعل، شاید بیشتر از ده سرباز نیاز نباشد، زیرا مردم نه آدم‌کُش هستند و نه دزد و راه‌زن و تروریست، از تمام این کثافت‌کاری ها خسته اند، ولی در مقابل تهدیدات بیرونی نیروهای امنیتی مان اندک اند؛ هرچند نترس و دلیر ولی باید فکر همه چیز را از اول کرد. اگر خدا نا خواسته برای این منطقه و این سرزمین اتفاقی بی‌افتد، فکر نمی‌کنم دیگر فرصت شعر و شاعری در سوگ یا وصفی آن مساعد گردد. لعل، دروازه‌ی هزارستان و «صلحستان» است، نگذاریم دروازه به خطر بی‌افتد. کسانی‌که در رأس سیستم امنیتی قرار دارند، به خوبی وضعیتی این مناطق را مورد تحلیل و تجزیه نظامی قرار داده می توانند و می‌دانند که سخت نیازمند یک پایگاه نظامی در نزدیک‌ترین موقعیتی که بتواند پشتوانه‌ی امنیتی برای نه تنها لعل، بلکه تمام مناطق هم‌جوار آن می باشد. اگر حکومت برای ایجاد یک پایگاه نظامی «قول اردو» در بامیان اقدام کنند، دیگر هیج‌تهدیدی از جانب هیج‌گروهی نمی تواند قابل حساب باشد، حتی موجودیت یک قول اردو خود باعث هراس دشمن شده و امنیت به صورت کامل در تمام نقاط مرکزی پیاده خواهد شد و مردم نقاط مرکزی زندگی بدون هیج نوع هراس و دغدغه‌ای را تجربه خواهند نمود.

مناطق مرکزی و انبوة از مشکلات


مناطق مرکزی و انبوة از مشکلات
محمدرضا احسان
نشر شده در ماهنامهء گپ دهکده

یکم: نا امنی مسیرهای مناطق مرکزی-کابل و مناطق مرکزی- هرات
ساحه‌ی 30-40 دقیقه‌یی جلریز- سعیدآباد: در مسیر مناطق مرکزی (غور، دایکندی، بامیان و بهسود)، به طرف کابل، در ساحه‌ی جلریز میدان وردک، دیگر خبر از آرامش و امنیت رهگذران نیست. ساحه‌ی سی تا چهل دقیقه‌یی بین ولسوالی جلریز و سعیدآباد، جاده‌ی پخته در محاصره‌ی انبوه درختان، خاصتاٌ در زمان برگ و بار، علی‌رغم طراوت بهاری، از دو طرف جاده وحشت می‌آفریند. این جاده، از سوی رهگذران و مسافران، به «جادة مرگ» مسمی گردیده است. به‌رغم موجودیت پوسته‌های امنیتی به فاصله‌های کم‌تر از 300 متر، مشکل امنیتی اما، هم‌چنان باقی‌ست و خاک و ریگ و اسفالت این جاده هرازچندگاهی خون می‌نوشد. در این جاده، سرهایی بریده از پیکر می‌افتند؛ اسیر‌ها را به سمت جنگل‌های انبوه می‌برند، گاهی جسد دوباره تحویل مردم می‌شود و گاهی‌ هم اجسامِ لاغرِ سراپا استخوان. شمار قربانیان این مسیرِ نیم‌ساعته را کسی دقیق نمی‌داند. در میان باغ‌ها و سبزه‌های ولسوالی جلریز، انگار «وحشت» و «مرگ» کاشته‌اند. مسافر، طی چند دقیقه عبور از این منطقه، موی در اندامش سیخ می‌شود.
شینواری-سیاگرد (غوربند): این مســیری طولانی، که چنــدین ساعت را در بر می‌گیرد، سایه‌ی سنگینِ نبرد‌های کوتاه و دراز نیروهایی امنیتی و طالبان را با خود دارد. مـرگ «ضـحاک» و ده‌ها انسـان دیگر بر سنگینی این سایه افزوده است. رعب و ترس طولانی‌تر از سال، به هیولای ترسناکی می‌ماند که هر لحظه انتظار حمله‌اش را داشــــته باشی. وقتی مسیر اولی (جلریز- سعید‌آباد) خطرناک و ناامن باشد، مسافرانِ همة ولایاتِ مرکزی ناگزیر می‌شوند به این مسیر رو بیاورند. اما، امنیت این مسیر را کی تضمین کرده است؟ هرگاه گرگ‌های درنده‌ی این مسیر بخواهند، نیز راه را می‌گیرند و جان صد‌ها انسان را تهدید می‌کنند.
مسیر مناطق مرکزی- هرات: مسیر فیروزکوه- هرات، هم در زندانی‌سازی مردم مناطق مرکزی، نقشی کمتر از دو مسیر دیگر را ندارد. دزدی‌های مســلحانه، حمـــــله به موتر‌های «کاماز» و «فلانکوچ»، قتل تعداد زیادی از مردم عادی و رانندگان و موارد زیادی دیگر، ترس‌ و وحشتِ فراوانی در دل مسافران انداخته است. این مســـیر که جاده‌اش «خامه» است، گِل و لایِ اول بهار و آخر خزان، نیز بر انبوه از مشکلات می‌افزاید. در کل، می‌شود گفت که مناطق مرکزی از این ناحیه زندانی شده و دولت نیز ارادة قوی برای رهایی مردم از این زندان را ندارد.
دوم: عدم تخصیص بودجه برای پروژة گردن‌دیوال:
شاهراه کابل- هرات از مسیر میدان‌شهر، غزنی، زابل، قندهار و هلمند که بیش از یک‌هزار کیلومتر طول دارد، از پر رفت‌و آمدترین شاهــــراه‌ها در کــشور محســوب می‌شود. مسافرین کابل- هرات، بارها از طریق رسانه‌ها، در مورد ناامنی‌های موجود در این بزرگ‌راه، شکایت کرده‌اند. بنا به ادعای این مسافرین، آن‌ها، هرازچندگاهی شاهد به آتش‌کشیدنِ موترها توسط طالبان، دزدی‌های مسلحانه، گروگان‌گیری‌ها... بوده اند. مسافرین ولایات غربیِ کشور بدیلی جز این مسیر ندارند و مجبوراً خطر را به جان بخرند.
مسیری دیگری که کابل را به هرات وصل می‌کند، از مناطق مرکزی افغانستان گذشته و در حدود 700 کیلومتر طول دارد. این مسیر، در مقایسه با شاهراه کابل- هرات که از طریق ولایت قندهار می‌گذرد، حدود 400 کیلومتر کوتاه‌تر است. اگر دولت افغانستان روی این سرک هزینه کند، علاوه بر این‌که در عبور و مرور مسافران و رهگذرانِ ولایات غربی و مرکزی سهولت ایجاد می‌شود، می‌توان، مواد وارداتی بنادر «اسلام‌قلعه» و «زرنج» را نیز با هزینة کم‌تر به پایتخت و سایر ولایات کشور رساند. کار ساخت بزرگ‌راه مناطق مرکزی، که به هرات می‌انجامد، برای بار اول در سال 1341هـ.ش، مطرح گردید، و بین سا‌ل‌های 1347 -48هـ.ش کار سروی‌اش نیز تکمیل شد. اما متأسفانه، تا هنوز هم (که اضافه‌تر از 45 سال می‌شود) ساخته نشده است و چنانچه به‌نظر می‌رسد، ارادة برای ساخت آن نیز وجود ندارد.
در دو دور اول انتخابات ریاست جمهوری، آقای کرزی و تیمش برای تخصیص بودجه و ساخت این شاهراه وعده‌ها دادند؛ ولی بعداً معلوم شد که از این مسئله، صرف به عنوان یک وسیله‌ی تبلیغاتی و کمپاین استفاده کردند و بس. «محمد امین میرزاد»، در این مورد، در روزنامه‌ی افغانستان می‌نویسد: «اما بعد از پایان دو انتخاباتِ ریاست جمهوری نه تنها این طرح آغاز نگردید، بلکه وزارت مالیه همان بودجه اولیه و مقدماتی این طرح را که بالغ بر چند میلیون دالر می‌شد، نیز قطع کرد. تنها کاری‌که برای احداث این سرک شده، نصب دو تابلویی است که از دولت اقای کرزی به یادگار مانده است؛ یکی از این دو تابلو در بامیان نصب است و دیگری در میدان‌شهر که با خط درشتی به‌رویش نوشته شده: «پروژه عاجل سرك كابل ـ باميان ـ هرات».
سال‌های بعد از آن، وزارت فوائد عامه نیز از قرارداد یک شرکت افغان- کوریا در مورد شروعِ کارِ این سرک صحبت کرده بود؛ اما بازهم از کار این سرک خبری نشد. کار این پروژه به معمای می‌ماند، که فقط دولت افغانستان می‌داند و طراحان اصلی برنامه‌های توسعوی و سیاسی در این کشور. عدم تطبیق پروژة مذکور، مردم را به این باور خواهند رساند که «زیر کاسه نیم‌کاسه» است و دولت در مقابل مردم افغانستان سیاست تبعیض‌آمیز و دوگانه دارد و دولت، دولت ملی نیست.
سوم: رودها و دریاهای سرشار، اما عدم تطبیق پروژه‌های بند برق، کانال‌ها و دیوارهای محافظتی برای تخریب نشدن زمین‌های زراعتی:
رود هیرمند: این رود، که یکی از پر آب‌ترین رودهای افغانستان به شمار می‌رود، در مناطق مرکزی جریان دارد. رود هیرمند، از فاصله‌ی 85 کیلومتری غرب کابل سرچشمه می‌گیرد و به طرف غرب و جنوب‌غرب جریان پیدا می‌کند، و بیشتر از 400 کیلومتر این دریا، در مناطق مرکزی جریان دارد. محترم «محمد توسلی غرجستانی» در کتاب (اقتصاد افغانستان) از شاخه‌های دریای هیرمند، که در مناطق مرکزی اسـت، نام برده اســت: رودخانه‌ی دایکـــــندی، رودخانه‌ی شهرستان و رودخانه‌ی ارغنداب؛ اما با وجود این دریاهای خروشان در مناطق مرکزی، هیچ‌گونه برنامه‌های توسعوی و ساخت و ساز و اعمار بندها صورت نگرفته، هیچ بند ذخیره‌ی آبی ساخته نشده، و هیچ بندی برای تولید برق ساخته نشده است. برای این‌که زمین‌های مردم آبیاری گردد، کانال‌ها و نهرهای فرعی نیاز است، که متأسفانه ساخته نشده، و حتی برای محافظت زمین‌های زراعتیِ مردم، از سیلاب‌ها و تخریب شدن، دیوارهای استنادی ساخته نشده است. اما وقتی‌که این دریا، از مناطق مرکزی خارج می‌شود، ساخت و ساز بندهای ذخیره‌ی آب، کانال‌ها و نهر‌های فرعی، برای آبیاری، و بند برای تولید برق شروع می‌شود؛ مردم چه برداشتی خواهند کرد؟
هریرود: شاخه‌های اصلی هریرود، رودخانه‌ی «لعل» و رودخانه‌ی «سرجنگل» در ولسوالی لعل و سرجنگل ولایت غور می‌باشد. یکی از این شاخه‌ها از کوتل بین «یکاولنگ» و «سرجنگل» سرچشمه می‌گیرد و دیگری از نقاط مرتفع لعل. این هردو رودخانه، در ساحه‌ی «شینیه»ی ولسوالی «دولت‌یار» ولایت غور باهم یکجا می‌شوند و «هریرود» را می سازند. هریرود، در طول سال آب فراوان دارد، که می‌تواند هم ساحات زیاد زراعتی را تحت آبیاری قرار دهد و هم برق، به اندازه‌ی کافی، تولید کند. اما، بالای این دریا هیچ‌گونه پروژة توسعوی، بند‌های تولید برق و ذخیره‌ی آب ساخته نشده و تقریبا از آب این دریا، در درون مناطق مرکزی هیچ استفاده‌ی صورت نمی گیرد، زمانی‌که این دریا به هرات نزدیک می‌شود، کار پروژه‌ی بند برق بالای آن شروع می‌شود؛ پروژه بند برق «سلما» در مربوطات ولایت هرات بالای این دریا در حال ساخت است. این پروژه از برنامه‌های دوران داود خان و سال‌های 1342-1347هـ.ش بوده، که تا هنوز تکمیل نشده است. در صورت تکمیلی این پروژه، تنها ولایت هرات از برق و آب آن مستفید خواهد شد، و مناطق مرکزی متأسفانه باز هم از کوچک‌ترین استفاده آن محروم خواهد بود.
بند امیر: بند امیر، در سال 1388 به عنوان »پارک ملی« افغانستان نامگذاری شد. متأسفانه، این نامگذاری فقط جنبه‌ی سمبولیک داشته و بس؛ چون هیچ کارِ عملی برای آماده‌سازی »بند امیر« به‌عنوان »پارک ملی« صورت نگرفته است. امنیتِ راه‌های منتهی به این پارک هنوز تأمین نیست. علاوه بر آن، آبِ رودخانه‌ی یکاولنــگ که از بنـد امیـر ســرچــشمه می‌گیرد، و در طول سال آب دارد، هیچ استفاده‌ی بهینه از آن صورت نمی‌گیرد. دولت هم هیچ‌گونه برنامه‌ی مشخصی در این ضمینه ندارد. کدام بودجه و یا پروژه‌ی را که برای تولید برق و ذخیره‌گاه‌های آبی باشد، بالای این رودها در نظر نگرفته است، ولی در مقابل، زمانی‌که برنامه‌های توسعوی ولایات دیگر را بررسی می‌کنی، درمی‌یابی که برخلاف ولایات مرکزی، پروژه‌های بنـــد برق، ذخیـــره‌گاه‌های آبی، کانال‌ها و نهرهای آب برای آبیاری زمین‌های زراعتی.. یا ساخته شده‌اند و یا هم در حال تطبیق اند.
با وجود رودخانه‌های‌که در بالا ذکر شد، مناطق مرکزی، متأسفانه، هنوز هم در بی‌برقی بسر می‌برند. باشندگان بامیان، در اعتراض به بی‌برقی، در سال (2011- 2012م) هریکینی را به‌گونة اعتراض، به رئیس جمهور کرزی تقدیم کردند. مردم غور، بارها بخاطر نبود برق اعتراض کردند. و همچنان دایکندی و بادغیس و بهسود در بی‌برقی همیشگی بوده اند. درصورتی‌که بیش از 100 ملیارد دالر کمک‌های بین‌المللی در افغانستان به مصرف رسیده، اما سهم این ولایات بسیار ناچیز بوده است. بعضی کارهای هم که بالفرض صورت گرفته، توسط خود مردم انجام شده و دولت در آن نقش بسیار ناچیزی داشته است.
چهارم: خدمات ناچیز صحی و کوه‌های عظیمِ مشکلات صحی:
مناطق مرکزی، زمستان طولانی و پر برف دارند. اکثر مریضانِ مناطق دوردست در سرمای شدیدِ زمستان تا رسیدن به شفاخانه از بین می‌روند؛ چون شفاخانه و خدمات صحی در نزدیکی‌شان قرار ندارد، و یا هم داکتر و خدمات صحی لازم در شفاخانه‌ها (که فقط نام شفاخانه روی آن مانده شده است) موجود نیست. مریض‌های‌که خیلی عاجل نیستند را، مجبورا مردم از ولسوالی‌ها به مراکز ولایات و حتی به پایتخت انتقال‌دهند. دولت اما، می‌توانست از سال 2001م تا حال، با پول‌های ملیاردی، برای حل مشکلات صحی در این مناطق محروم، اقدام کند و به حد اقل برساند، اما چنین نشد.
نتیجه گیری: مناطق مرکزی از سه ناحیه شدیدا آسیب دیده است. این مورد باعث می‌شود که بر اتفاقی‌بودن یا تابع وضعیت سیاسی و اقتصادی‌بودن این پدیده شک کرد. شاید این برداشت بوجود آید که این بازی‌های سیــــاسی و برنامه‌های نامتــوازن اقتصادی و توسعوی است که وضعیتِ بدِ یاد شده را بوجود آورده و این قسمت از افغانستان را در حاشیه قرار داده است. هرچند از لحاظ امنیتی، خیلی از ولایات جنوبی، شمالی و شرقی مشکل دارند، اما مناطق مرکزی در طول این 14 سال به‌کلی امن بوده و هیچ عامل بیرونی نتوانسته بود، در درون این ساحه نفوذ کند. ساحه‌ی که مناطق مرکزی را محاصره‌ کرده و آنرا به زندانی مبدل ساخته است، خیـــلی ســـاحه‌ی اندک می باشـــــد. درصورتی‌که دولت ارادة قوی داشته باشد و برای حل این مشکل اقدام کند، آوردن امنیت در این ساحه دور از امکان به‌نظر نمی‌رسد.
دولــت افغانســـتان، می‌توانسـت از کمـک‌های ملـیاردی و پروژه‌های بازسازی کشورهای مختلف جهان، هم برای رفع مشکل بی برقیِ این مناطق اقدام کند، و هم توسط ساختن بندها و ذخیـــره‌های آبی، برای بهبود وضعیت زراعتی مردم، گام بردارد. هرچند بارها کشورهای مختلف برای پروژه‌ی «گردن‌دیوال» علاقه‌مندی شان را نشان داده و اگر هم کشورهای بیرونی حاضر نیستند پول پرداخت کنند (که بدون شک چنین نیست) دولت می‌تواند از بودجة سالانة ملی افغانستان برای ساخت این پروژه و باقی مشکلات یادشده‌ی مناطق مرکزی استفاده کند، و بزرگ‌راه کابل- هرات، از طریق مناطق مرکزی، را بسازد. این شاهراه می‌تواند تا 35 فیصد فاصلة کابل- هرات را کاهش دهد.
و همچنان دولت افغانستان اگر اراده قوی برای خدمت به مردم این منطقه را می‌داشت، می‌توانست بندهای برق، ذخیــره‌گاه‌های آبی و نهــرها و کانال‌ها برای آبیــاری مزارع بسازد، و برای رفع مشکلات صحی این مردم اقدام کند. در آنصورت مردم مناطق مرکزی باور می کرد که دولت از خودشــان اسـت و دیــگر قـــربانی نابرابری‌های سیاسی و اقتصادی نخواهند شد.


Monday, February 2, 2015

فساد در ادارات دولتی غور؛ محکمه، ریاست معارف و قومندانی با بالاترین آمار فساد اداری:


نظر به سروی تیم پلانگذاری استراتیژیک ولایتی در ولایت غور، که در آن اول تیم پلان گذاری استراتیژیک ولایت پرسشنامه هایی را به تمام نماینده های ادارت توزیع نموده بودند، بعد از دریافت این فورمه ها از تمام ادارات ولایتی، این ادارات از عدم موجودیت فساد در ادارات شان اطمینان داده بودند اما تیم پلان گذاری استراتیژیک به این اکتفا نکردند و سروی یی را از ولسوالی های لعل و سرجنگل، دولتیار، دولینه و مرکز غور انجام دادند که این سروی با گفته های کارمندان ادارات دولتی تفاوت  چشمگیری داشته است.
نظر به این سروی مردم ولسوالی ها اینگونه نظرات شان را بیان کرده اند
مردم ولسوالی لعل و سرجنگل فساد در ادارت دولتی ولایت غور را اینگونه درجه بندی کرده اند:
1-    درجه اول فاسد: ریاست معارف، محکمهء استناف، قومندانی امنیه
2-    درجه دوم فاسد: ریاست صحت عامه، آمریت اصلاحات اداری و خدمات ملکی، شاروالی، ریاست عدلیه و ریاست زراعت.
3-    درجه سوم فاسد: ریاست احیا و انکشاف دهات، شورای ولایتی، ریاست کار و امور اجتماعی، کمیسیون مستقل انتخابات و مقام ولایت

مردم ولسوالی دولتیار فساد در ادارات دولتی ولایت غور را اینگونه درجه بندی کرده اند:
1-    درجه اول فاسد: ریاست معارف، قومندانی امنیه، محکمهء استناف
2-    درجه دوم فاسد: ریاست صحت عامه، ریاست احیا و انکشاف دهات.
3-    درجه سوم فاسد: آمریت اصلاحات اداری و خدمات ملکی، کمیسیون مستقل انتخابات، شاروالی، ریاست عدلیه، شورای ولایتی، ادارهء ولسوالی، ریاست زراعت و ریاست امور مهاجرین و عودت کنندگان.

مردم ولسوالی دولینه فساد در ادارات دولتی را اینگونه درجه بندی کرده اند:
1-    درجه اول فاسد: محکمهء استناف، ریاست معارف، ادارهء ولسوالی، قومندانی امنیه و ریاست کار و امور اجتماعی
2-    درجه دوم فاسد: ریاست صحت عامهشاروالی و مقام ولایت
3-    ریاست مستوفیت، ریاست ارشاد، حج و اوقات و شورای ولایتی

مردم شهر فیروزکوه فساد در ادارات دولتی را اینگونه درجه بندی کرده اند:
1-    درجه اول فاسد: ریاست صحت عامه، شاروالی، ریاست معارف، ریاست محکمه، قومندانی امنیه، ریاست عدلیه و ریاست زراعت
2-    درجه دوم فاسد: ریاست آمادگی مبارزه با حوادث، آمریت امور مهاجرین، مستوفیت، ریاست اقتصاد، آمریت اصلاحات اداری و خدمات ملکی و ریاست احیا و انکشاف دهات.
3-    درجه سوم فاسد: ریاست حوزه دریای هریرود بالایی، شورای ولایتی، مقام ولایت، ریاست ارشاد و حج و اوقاف، کمیسیون مستقل انتخابات و ریاست کار و امور اجتماعی.


از صفحهء حسن حکیمی

Thursday, January 29, 2015

ضرورت مبرم زمان بر ایجاد تشکیل دو ولایت از ولایت غور


ضرورت مبرم زمان بر ایجاد تشکیل دو ولایت از ولایت غور
پیشینۀ تاریخی ولایت غور
غور ولایتی است کوهستانی وصعب العبور که در مرکز افغانستان موقعیت دارد، مرکز آن فیروزکوه است. این ولایت بشمول مرکز ولایت دارای ده واحد اداری( ولسوالی های لعل وسر جنگل، دولتیار، چهارسده، دولینه، شهرک، تولک، ساغر، تیوره، پسابند وشهرفیروزکوه مرکز ولایت) و2539 قریه می باشد. مساحت آن به36637.40 کیلومتر مربع میرسد، که بعد از ولایت هلمند از لحاظ وسعت به درجۀ دوم قرار دارد و نفوس آن بیش از598600 نفر است.
قبل از سال1343هجری شمسی حکومت کلان غورات که مرکز آن غور(تیوره) بود، در تشکیلات واحدهای اداری مملکت مربوط ولایت هرات محاسبه می شد وبر علاوۀ واحد های اداری موجود آن به استثنای دو ولسوالی لعل وسرجنگل و دولتیار، واحدهای اداری فرسی پرچمن که فعلاً مربوط ولایات هرات و فراه اند، جزء حکومت کلان غورات بودند. بعداً حکومت کلان به سبب، موقعیت، بعد مسافه ها، وسعت ومسدود شدن راهها در پنج ماه اخیر سال و به منظور رفع مشکلات و تامین رفاه مردم به حکومت اعلی ارتقاء کرد. اما به موجب مخالفتی که میان محمد حنیف خان حاکم اعلی آن وقت غورات ویک تعداد شخصیت های غور پیداشد، حاکم اعلی توانست با استفاده از نفوذ واعتباری که در دولت وحکومت داشت، مرکز حکومت اعلی را از غور به چغچران(فیروزکوه امروز) انتقال داد و واحدهای اداری فرسی وپرچمن از حکومت اعلی غورات مجزا و مربوط ولایات هرات وفراه گردیدند. همزمان با انتقال مرکز، شکایات ونارضایتی مردم ولسوالی های شهرک، تولک، ساغر، غور(تیوره)، پسابند، دولینه، فرسی وپرچمن به مقامات صالحه بلند گردید وطی عریض متعدد خواست واقعی ومشروع خویش را ابراز نمودند. امانه گوشی بود که بشنود ونه چشمی بود که حقیقت را به بیند.
باالآخره با انفاذ قانون اساسی سال 1343 هجری شمسی بنابر ضرورت زمان و بمنظور رفاه زنده گی مردم و انکشاف بیشتر، حکومت اعلی غورات به ولایت غور ارتقاء و عوض شد.
مشکلات
مردمان سرزمین غور به مشکلات گوناگون ومتعدد دچار اند، از کمترین توسعه و انکشاف در این ولایت خبری نیست. برای مزید معلومات از برخی مشکلات مردم ولسوالی های دولینه، شهرک، تولک، ساغر، تیوره و پسابند که در آن طرف بند باین قرار دارند واین بند در پنج ماه اخیر سال به سبب برودت شدید وبرفباری های زیاد مسدود می باشد، بطور کوتاه یاد آور می شوم:
در اثرمسدود شدن بند باین از اواسط فصل خزان تا اوایل فصل بهار اهالی ولسوالی های دولینه، شهرک، تولک، ساغر، تیوره وپسابند نمی توانند به موقع به کارهای رسمی وشخصی ودیگر امور اداری ودعاوی خود برسند وبه مرکز داد ستد نمایند، که این خود باعث شده تا امنیت ولسوالی های آن طرف بندباین ، روز بروز نا امن تر شود و در نتیجۀ آن مشکلات اجتماعی و اقتصادی مردم افزایش یافته و کیفیت امور صحی، خدمات عامه و تعلیم وتربیه کاهش یابد.
پیشنهاد
بادر نظرداشت مشکلات ذکر شده و خواست دیرینه وبرحق مردم و به منظورتسهیل عرضۀ خدمات اجتماعی، فرهنگی، اداری، اقتصادی، صحی ، تعلیمی وتربیتی وحکومتداری خوب ومهمتر از همه تامین امنیت عامه وفراهم شدن فرصت مشارکت برای همه شهروندان در امور توسعه و انکشاف ورفاه مردم، پیشنهاد می گردد تا ولایت غور به شرح آتی به دو ولایت تقسیم گردد:
یکی ولایت غور که مرکزش شهر فیروزکوه(شهر چغچران سابقه) می باشد، بر علاوۀ شهر فیروزکوه، ولسوالی های دولتیار، چهار سده و لعل وسرجنگل شامل گردیده و از جمله ولسوالی لعل وسرجنگل به دلیل داشتن نفوس زیاد ووسعت اراضی به دو ولسوالی لعل وسرجنگل منقسم شود وبه منظور تسهیلات عرضۀ خدمات بهتر دو ولسوالی جدید به نام های مرغاب واله یار نیز ایجاد گردند.
ولایت دومی به نام ولایت مندیش که مرکز آن سیفرود که محل وسیع وپرآب بوده ودارای مرکزیت خوب می باشد ایجاد شود، در تشکیل آن بر علاوۀ ولسوالی های دولینه، شهرک، تولک، ساغر، تیوره و پسابند ولسوالی پرچمن که فعلاً مربوط ولایت فراه می باشد دوباره به این ولایت مربوط گردد وبه خاطر عرضۀ خدمات هرچه بیشتر در چوکات این ولایت دو ولسوالی دیگر هم در نیلی وآخری ایجاد شود.
به این ترتیب، با منظوری وایجاد دو ولایت جدید توسط مقامات صالحه آرزوی مردم نه تنها در رفع مشکلات آنها با کوتاه ساختن فاصله های زیاد تا مرکز برآورده می شود، بلکه تسهیلات لازم در عرصه های مختلف زنده گی اجتماعی، اقتصادی، اداری، تعلیمی وتربیتی، امنیتی، رفاه همگانی، حکومتداری خوب وایجاد فرصت مناسب مشارکت برای همه شهروندان که حقوق حقه ومشروع آنها است مساعد می شود.
توجه مقامات صالۀ دولت وحکمت را در زمینه آرزومندم.
با تقدیم احترامات مزید
سر مؤلف عبدالغیاث غوری
Top of Form
Bottom of Form

 از صفحهء فیسبوک استاد غلام حیدر یگانه

Monday, January 5, 2015

نقاشی

این نقاشی از حیدر همدرد است
توسط: حیدر همدرد



Wednesday, December 17, 2014

عکس: زمستان لعل و سرجنگل

زمستان لعل و سرجنگل
عکس: میثم شاهین

یکی از قریه های لعل و سرجنگل، عکس: میثم شاهین

عکس: میثم شاهین

عکس: میثم شاهین

Sunday, December 14, 2014

فراغت از دانشگاه؛ روبرویی با مشکلات جدید

رضا احسان
ـــــــــــــــ
بسیار خوشحال هستی که از یکی دانشگاه های افغانستان فارغ می شوی و سفر چهار/پنج ساله ات را در درون رشته ای به پایان می رسانی؛ بی پولی می کشی، شب ها خواب نمی کنی، درد مسافرت و زندگی در دیار کاملا متفاوت را تحمل می کنی، گرما و سرما را به جان می خری، تحقیر می شوی و اهانت ها را می پذیری، بعضی از استادان رفتار درست نمی کنند، در جریان تحصیل و مطالعات مجبور هستی لباس بشویی، آشپزی کنی، خرید کنی و همین طور به خیلی از مسائلی دیگر نیز رسیدگی کنی. تازه اینها بخشی از مشکلاتی است که در دورهء لیسانس دانشگاه با آن روبرو هستی، مشکلات عدیدهء دیگری نیز وجود دارند. فراغت از دانشگاه خوشحالی، امید، آرزو و خوش بینی های زیادی را در پی دارد، این روز میمون و خجسته را به پایان یافتن زحمات و مشکلات تعبیر می کنی، اما این روز نه تنها که چنان  که فکر می کردی نیست بلکه آغاز مشکلات و مبارزات جدیدیست.
روز فراغت گل باران می شوی، دوستان و اقارت گل می آورند و به گردنت می کند، تحفه ها دریافت می کنی، خوشحال هستی و در پست نمی گنجی، با خوشحالی به خانه می روی و فخر می فروشی که از دانشگاه فارغ شده ای، مدتی با پدر، مادر، برادر و خواهر بسر می بری، می گویی، می خندی و می خوابی... یک می کذرد که متوجه می شوی در مسیر سخت تری قرار گرفته ای، باید برای گذراندن زندگی و برای حمایت از خانواده، که سالها حمایتت کرد، اقدام کنی و شغلی برای خود پیدا کنی، شروع می کنی به جست و جو، رفتن همه روزه به انترنت کلپ و سر زدن به وبسایت ها اکبر داد کام ، جابز داد اِ اف، کاریابی، وظیفه داد کام... به گوگل سر می زنی و در گوگل سرچ می نویسی پست های خالی... هر روز به دوستان، آشناها و کسانی که وظیفهء دارد به تماس می شوی، و با گردن کجی و عذر ازش تقاضای یافتن شغلی می کنی، به ادارات دولتی، وزارت خانه ها، ریاست ها و مؤسسات دولتی و غیر دولتی سر می زنی، تازه متوجه می شوی که شش ماه گذشته است، پدر قهر، مادر دلخون و برادران و خواهران نگران تو، دیگر پولی نیست که ترا حمایت کنند، هر ماه سه هزار افغانی یا چهار هزار برایت فرستاده اند؛ با آن ساخته ای، دیگر از کجا کنند، نرگاو به فروش رسید، ‌گوسفند ها رفت به جای قرض، نه قروت است، نه دوغ، نه ماست و نه عواید دیگر، خانواده مانده که زندگی شان را بگذرانند یا به تو پول روان کنند، قرض ها سر جاهش، قرضداران همه روزه سر می زند و پول می خواهند، از سنی، که در آن باید عروسی کنی، گذشته ای، باید کسی را پیدا می کردی و تشکیل خانواده می دادی... اما این حرف ها اصلا در ذهنت جایی ندار، همش به فکر یافتن شغل. شب ها خواب نداری، روزها خسته و کوفته با پای پیاده زمین و زمان را گشته ای، وضعیت کاریابی خراب، دولت و سیاستمداران در فکر بگیر و بکند و قصر ساختن، فرصت های کاریابی در حد زیر صفر، بدون واسطه که اصلا حرفی از وظیفه نزن، واسطه ات هم که باید وکیل یا یک زورمند باشد و گرنه برو دنبال غریبی و مزدوری ات، پیش هر وکیل و هر سیاستمداری خم می شوی و دست می بوسی، همیش تماس می گیری و یاد آوری می کنی  اما این کار هم چیزی را از پیش نمی برد، تا بار دگر چشم باز می کنی؛ سالی گذشته است... استخوان های قبرغه ات را می شود شمرد، وضعیت سخت زندگی را می شود به صورتت دید، هردم با خود می گویی کاش هیچ گاه دانشگاه نرفته بودی و مصروف همان مزدوری و کار های سخت روزگار بودی و امروزی می توانستی لقمه نانی بخوری، آری اینست روزگار در این ملک...


Thursday, December 11, 2014

فکر و ایده افراد آینده ساز است، نه سنِ شان! (تأملی بر یاد داشت « جوانان لعل و سرجنگل بجای نقد و انتقاد از یگدیگر به یکدیگر دشنام و ناسزا میگوید!» نوشته سید رحیم رها)









فکر و ایده افراد آینده ساز است، نه سنِ شان! 

    نویسنده: نجیب ناصری

چندی قبل دوست خوبم «عزیزالله مهدی» یاد داشتی را تحت عنوان «صادق ناصادق!» در صفحه‌ی فیسبوک خود نشر کرد. و همین چند روز پیش، نبشته‌ی انتقادیِ دیگری از دوست دیگرم «سید رحیم رها» را تحت عنوان «جوانان لعل و سرجنگل بجای نقد و انتقاد از یگدیگر]،[ به یکدیگر دشنام و ناسزا میگوی]ن[د!» در وبلاگ «آینهء لعل» خواندم. من اما، با محتوای آنچه را که آقای مهدی نوشته بود کاری ندارم. چون این جدال، مشخصن بین ایشان و جناب «یوسفی»، وکیل اسبق شورای ولایتی غور است. به آنچه که آیا واقعن «صادق»، «ناصادق» و «نمک نشناس» است و یا خیر، نیز نظری ندارم؛ چون برداشت شخصی جناب مهدی است. اما یاد داشت آقای «سید رحیم رها» را قابل تأمل می‌دانم؛ چون این یاد داشت انتقادی، مشخصن خطاب به یک قشر معین (به زعم نویسنده‌ای محترم جوانان) نوشته شده است. قبل از اینکه به نقد محتوایِ متنِ آقای رها بپردازم، می‌خواهم جسارت این دو رفیقم را تحسین کنم، که عملن از طریق آدرس مشخص خود (نه آدرس مستعار) وارد صحنه‌ی این مبارزه شده است. و همه کس، حتا مخاطبینِ این یاد داشت‌های انتقادی هم می‌دانند که عزیزالله مهدی باشنده‌ی قریه «قلعه شَکرکی» و سید رحیم رها باشنده قریه «دنگگ» ولسوالی لعل و سرجنگل ولایت غور، چنین حرفی را به پیشگاه وجدان عمومی به قضاوت واگذار کرده است. پرداختن به امرِ مکتوب کاری بسا نیک و قابل قدر است؛ اما اگر این موضع‌گیری‌های کتبی از آدرس مشخص و معین، مانند آقایان مهدی و رها، صورت بگیرد، بهتر و نیک‌تر خواهد بود.
یاد داشت انتقادی آقای «سیدرحیم رها» خطاب به جوانانِ لعل می‌باشد؛ بناءً از این منظر قابل تأمل است. حد اقل من، به عنوان عضو کوچکِ از جامعه لعل و سرجنگل، نمی‌توانم بر این انتقادهای این قلم، جوابی نداشته باشم. نوشته‌ی ایشان را سر تا پا خواندم. محتوای اصلی این متن بر روی موضع‌گیری‌های ناسالمِ جوانانِ لعل (نه پیران) و مستعار‌نویسی در شبکه‌های اجتماعی، دَور می‌زند. شاید تنها نکته‌ای مثبتِ نوشته‌ی آقای رها هم همین باشد که حداقل خودش از آدرس مستعار این یاد داشت انتقادی را به دست نشر نسپرده است. موارد زیادی در این متن قابل بازنگری و تأمل است؛ من اما به چند نکته‌ای مشخص بصورت اجمالی می‌پردازم:
یکم: عنوانی را که نویسنده بر این یاد داشت‌اش انتخاب کرده است، قابل نقد است. ایشان نوشته است: «جوانان لعل و سرجنگل بجای نقد و انتقاد از یگدیگر]،[ به یکدیگر دشنام و ناسزا میگوی]ن[د!». اول اینکه نویسنده‌ای این یاد داشت انتقادی، تعریفِ مشخص از کلیمه‌ی «جوان» را ارائه نداده است. اگر منظور نویسنده از کلیمه جوان، معیار سنیِ اشخاص باشد، مشخصن از کدام سن تا به کدام سن در این قالب قرار خواهند گرفت؟ نظر به تعریفِ سنیِ نویسنده‌ی این متن، همین اشخاصِ به‌ظاهر جوان هستند که از آدرس‌های مستعار واردِ صفحات اجتماعی می‌شوند و خطاب به «پیران» لعل، این فضای «مقدسِ فیسبوک» را به گند می‌کشانند. ولی نویسنده‌ای این یاد داشت، از این امر غافل مانده است که ممکن تنها همین جوانان نباشند که مستعار‌نویسی کنند. شاید یک کسی‌که سنِ حضرت نوح را هم داشته باشد، بتواند مستعارِ به اسم مثلن «پری گُل» بسازد و از آن آدرس، ناسزاها بر مخاطبانِ خاص‌اش وارد کند. چون وارد شدن به صفحه‌ی فیسبوک و نوشتنِ استاتوس روی آن، از آب‌خوردن هم سهل‌تر شده است. و اگر هم بر سبیل تصادف این کار جوانان باشد، ممکن تمامِ جوانان نباشند که مستعار‌نویسی کنند و یا هم «به یکدیکر دشنام و ناسزا بگویند» که آنرا به تیترِ بزرگِ «جوانان لعل...» نوشته کنیم. خوب می‌شود اگر نویسنده‌ای محترم، تیترِ این نوشته‌اش را تغیر دهد و این‌گونه بنویسد: «]بعضی[ جوانانِ لعل...».
از سوی دیگر، من فکر می‌کنم، تنها سنِ اشخاص معیاری خوبی برای جوان بودنِ شان نباشند. افکار و ایده‌ی تازه تا آن‌حد برای جوان بودنِ افراد مهم است که سن و قالبِ ظاهریِ شان. کسی‌که حتا سِنَّن پیر نیست، ولی با افکار و ایدئولوژی قرون وسطایی زندگی می‌کند، خطاب کردن کلیمه‌ی جوان بر او، جفا بر حقِ دیگر جوانان است. کسی را که نویسنده با تأسف «جوان» و «آینده ساز» این ملک قلمداد می‌کند، ممکن با افکار کهنه‌تر از آن چیزی را که می‌توان فکر کرد، زندگی کند. و برعکس، پیرانِ را داریم که «بیدار زمان» خود هستند و هرچه زمان بر آنها بگذرد، جوان‌تر می‌شوند. بناءً باید بدانیم که فکر و ایده افراد آینده ساز است، نه سنِ شان! خوب است اگر افکار مان را از تعریف‌های کلیشه‌ای نظیر «جوانان»، «آینده‌سازان»، «قشرِ تحصیل‌کرده»... پاک کنیم و در یک تعریف جامع‌تر «قشرِ مؤثر» جامعه نام بگذاریم، که تا همه‌کس از همه اقشار جامعه را در بر بیگرد.
دوم: در بخشی دیگری از این یاد داشت بر عواملِ «پرخاش‌گری» در دنیای نقد پرداخته شده است. نویسنده‌ی محترم یکی از این عوامل را «تعصب» ناقدین عنوان نموده است و چنین اظهار می‌دارد که: «تعصب: اینها کسانی هستند که احساس]ا[ت پاک شان مورد سؤ استفاده سیاستمداران قرار میگیر]ن[د].[ سیاستمداران]،[ همیشه برای رسیدن به قدرت از سیاست " تفرقه بینداز و حکومت کن" استفاده نموده اند]؛[ اما استفاده از تفرقه اندازی بین مردم و مخصوصاً در بین جوانان برای رسیدن به قدرت در لعل و سرجنگل به درستی جواب داده است» زمانی‌که من «تعصب» را دومین عامل عمده‌ای «پرخاش‌گری» در ادبیاتِ نقد، در یادداشت آقای «رها» یافتم، به عنوان یک مخاطب، توقع داشتم تا نویسنده‌ای محترم روشن می‌ساخت که کدام نوع تعصب و چگونه زندگی ما لعلی‌ها را تهدید می‌کند و ریشه‌ای این عصبیتِ خشک در کجا است و از کجا آب می‌خورد؟ ولی متأسفانه در این پارگراف پنجا و پنج کلیمه‌‌ای (عمدتاً بی‌ربط) گفته شده است، و تنها چیزی که هیچ به او پرداخته نشده همین موضوع مورد بحث است، تعصب. نویسنده‌ای این متن، یک‌راست می‌رود سراغ سیاست کهنه‌ای «تفرقه بینداز و حکومت کن»، و قلمش را بی جهت و خارج از موضوع بحث می‌چرخاند. وی می‌کوشد تا ریشه‌ای این عصبیت خشک که بر ادبیات ما سایه افگنده است را، در سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» سیاست‌مدارانِ کهنه‌کارِ لعل که «پدرکشته‌های همدیگر» اند، جستجو کند؛ اما در این امر نیز کاملن ناکام است.
سوم: نویسنده‌ای این متن در جای دیگر نوشته است: «بر همه معلوم است که در دنیای] [ امروزی]،[ کسی بخاطر ایدئولوژی، عقاید، افکار، دین و مذهب وارد رقابت های] [ سیاسی نمیشود]؛[ بلکه همه در تلاش اند تا از طریق ایجاد احزاب، انجمن ها، اجتماعات و گرو]ه[های سیاسی در پی کسب قدرت بیشتر و از این طریق در پی تأمین منافع اعضای] [ تیم، گروه و حزب خود میباشند» به نظر من کوچک‌ترین حرکتِ اجتماعی و سیاسی و ایجاد تشکُل‌ها، بدون فکر و ایده‌ی خاصی نا ممکن است. تشکیل هیچ حزبی، انجمنی و گروهی بدون یک طرح و ایده‌ی خاص ممکن نبوده است؛ حتا اگر طرح شان پیش پاافتاده‌ترین طرح‌های سیاسی و اجتماعیِ دنیای سیاستِ امروز باشد. ولی اعتراضِ تا این‌حد ناشیانه که نویسنده‌ی این یاد داشت به خود حق می‌هد و همه چیز را پوچ و بی‌معنی تلقی می‌کند، درست نیست. خوب است که نویسنده‌ای محترم حداقل یک حزب یا انجمن و یا گروهی را لیست کند که بدون یک عقیده و فکر خاصی شکل گرفته باشد، تا همه اعضای احزاب، گروه‌ها و انجمن‌ها بر تصامیم خود تجدید نظر کنند. اگر کسی برای گروهی کار می‌کند، باید و شاید به نفع گروه باشد نه به ضررِ شان. حتا در دموکراتیک‌ترین نظام جهان هم این امر معمول است که عضو یک حزب و یک گروه باید «در پی تأمین منافع اعضای تیم، گروه و حزبِ خود باشد». در کجای از دنیا رواج است که عضوِ صادقِ یک گروه خلاف منافع آن گروه شمشیر بزند؟؟
چهارم: نویسنده‌ی این یاد داشت، در اخیر به شکلی از ادعایش پشیمان است و اذعان می‌دارد که: «من نمیخواهم بگویم که ما جوانا]ن[ نباید با سیاستمداران کار کنیم و یا با آنها کنار نیاییم... ماهم مجبوریم با "بحر، اعتمادی، یوسفی، روقیه، کوهستانی ..." کنار بیاییم» این امر نشان می‌دهد که نویسنده، در متنِ چند صد کلیمه‌یی اش، با قلمش روراست و صادق نبوده است و بی‌مورد به روی کاغذ چرخانده است. و در اخیر با یک سطر، به روی همه ادعاهایش خطِ بطلان می‌کشد و در «زباله‌دانیِ» اذهان رهنمایی‌اش می‌کند. این چرخش یکصد و هشتاد درجه‌یی نویسنده نمایانگر این موضوع است، که وی برخلاف ادعاهایش، حتا در نوشته‌ای دو صفحه‌ییِ خود، نمی‌تواند خود را به عنوان شخص مستقل و بدون «بادار» تصور کند. همین اشخاصِ را که نویسنده‌ای محترم در اخیر نام می‌برد، در پاراگراف‌های قبلیِ این یاد داشت، محکوم به سیاست‌مدارانِ تفرقه انداز می‌باشند؛ اما نویسنده‌ای محترم در اخیر دوباره اظهار ندامت می‌کند و راه تعامل را با ایشان پیشه ‌می‌گیرد. من فکر می‌کنم که در میان این پنج نفر، ممکن یکی هم همان بادارِ نویسنده باشد که ایشان حتا نتوانسته از نامش درین متنِ دوصفحه‌یی بگذرد. گفته می‌توانم که نویسنده‌ای محترم حتا قادر به این نخواهد بود تا ترتیبِ لیست افرادِ فوق را به شکلی دیگری نوشته کند. متأسفانه ذهنِ محصورِ نویسنده، قلمش را نیز در بند کشیده است.
با عرض احترام به همه عزیزان
یاد داشت آقای «رها» را می‌توانید در این آدرس بخوانید: